پارت صد و سی :
خیابانهای شهر زیر پوست خفتیدۀ غروب، کش میآمدند و من در تمام طول مسیر بازگشت به هتل، نگاهم را حتی یک ثانیه از سهند برنداشتم. سهند هنوز همانجا، روی صندلی ماشین غرق در شوکی سنگین و لُخت شناور بود. دستش هر چند لحظه یکبار ناخودآگاه تا نزدیک صورتش بالا میآمد، انگشتانش در چند میلیمتری پوست ترمیمیاش به لرزه میافتاد و بیآنکه آن را لمس کند، دوباره میان زانوهایش سقوط میکرد. نگاهش
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

فخری
0سپاس فراوان حنانه جون مرسی بابت پارت عالی بود خدا قوت گلم 💚 🍀 💚 🍀 💚 🍀