پارت صد و سی و پنجم :
فصل دوازدهم: جان چه میدانست از دنیا چهها خواهد کشید!
خورشیدِ اواخرِ مرداد مثل کلافی طلاییِ از جنس مذاب، تمام طولِ روز را روی پنجرههای قدیِ اتاق پذیرایی چنبره زده بود. هوا، غلیظ و سنگین بود و صدای ممتد کولر تنهاترین همنشینِ این خانۀ سوتوکور بود.
ماه هشتم بارداری را پشت سر میگذاشتم و راه رفتن برایم شبیه به عبور از میانِ گدازههای سرد بود؛ پاهایم ورم کرده و سنگین، گویی تکه
لطفا صبر کنید...

فخری
0ممنون از زحمتی که می کشی حنانه جون دست گلت درد نکنه عزیزم قلم زیبات مانا💞💞