پارت صد و سی و پنجم :

فصل دوازدهم: جان چه می‌دانست از دنیا چه‌ها خواهد کشید!
خورشیدِ اواخرِ مرداد مثل کلافی طلاییِ از جنس مذاب، تمام طولِ روز را روی پنجره‌های قدیِ اتاق پذیرایی چنبره زده بود. هوا، غلیظ و سنگین بود و صدای ممتد کولر تنهاترین هم‌نشینِ این خانۀ سوت‌وکور بود.
ماه هشتم بارداری را پشت سر می‌گذاشتم و راه رفتن برایم شبیه به عبور از میانِ گدازه‌های سرد بود؛ پاهایم ورم کرده و سنگین، گویی تکه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    ممنون از زحمتی که می کشی حنانه جون دست گلت درد نکنه عزیزم قلم زیبات مانا💞💞

    ۵ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️