رمان تنگ ماهی خالی می ماند
- به قلم حنانه بامیری
- 145 پارت
- در حال نگارش
- زبان فارسی
- 81.2K 👁
- 249 ❤️
- 730 💬
خلاصه رمان :
در سرزمینی که چهرهها میسوزند و نامها دروغ میزایند… سرنوشت از خانهای آغاز میشود که بوی جنایت و خیانت در آن یکیست. پرواز، دختری بیپناه از نسل سوخته، در میانهی مرگ مادر و نفرتِ مادربزرگ، ناخواسته وارد بازیای میشود که از سالها پیش آغاز شده؛ بازی عدالت و انتقام. در سوی دیگر، آیت، قاضیای که روزی مهرِ مرگ مردی بیگناه را زده بود، حالا در آینهی زخم فرزندش، سهند، با سایهی همان گناه روبهرو میشود. وقتی مسیر پرواز و سهند در یک شبِ نمزده تلاقی میکند، خدایانِ انتقام دوباره بیدار میشود. حقیقتهایی که باید در خاک میماندند سر برمیآورند و عشق، در هیبت مرگ، صورتِ انسانی تازه میگیرد. در دنیایی که دروغ چهره دارد، و عدالت بهایی سنگینتر از گناه میطلبد، پرواز درمییابد نجات همیشه در روشنایی نیست؛ گاهی رهایی از دل تاریکی زاده میشود. این داستانِ چهرههاییست که سوختند تا جهان را از نو ببینند — و عشقی که از خاکسترِ عدالت برمیخیزد.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 145
*** دستهای سهند با شتاب روی بازوهای یخزدهام نشست؛ محکم، اما پر از مدارا. مرا به سینهاش فشرد تا تکانهای وحشیانۀ شانههایم مهار شود. لبهایش به شقیقهام چسبید و طنین صدایش، از لابهلای دندانهای کلیدشدهاش، سعی داشت سدی در برابر طوفان هراسم بسازد: ـ هیس… آروم بگیر جانِ سهند. به پیر، به پیغمبر ...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 144
حرارتِ تنفسم روی شیشه لایهای از مه نشاند؛ غباری کدر که همان تصویر مات و بلورینِ دخترم را هم از من ربود. با شتاب و وحشت، با گوشۀ آستینِ گشاد لباس بیمارستان روی شیشه کشیدم تا دوباره خطوط تنِ کوچکش را ببینم. حسی جنونآمیز، مثل آتشی که در علفزار خشک بیفتد، در بندبند استخوانهایم زبانه کشید. این فاصل...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 143
هر جرعه از آن آبقند ولرم شبیه سرکشیدن تیغ از گلوی خشکیدهام میگذشت؛ اما برای به دست آوردن همان اندک توانی که مرا به دخترم میرساند، تلخیاش را به جان خریدم. تنم هنوز از پسلرزههای شوک و بیهوشی سست بود و انگار پیوندهای میان استخوانهایم از هم گسیخته بود. سهند لیوان یکبارمصرف را روی میز فلزی کن...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 142
سفیدیِ مطلق، بوی تند و گزندۀ الکل و مادۀ ضدعفونیکننده، و سپس صدایی ممتد و یکنواخت؛ «بیپ… بیپ… بیپ…» که مثل شلاقی باریک و منظم بر جدارههای جمجمهام فرود میآمد. پلکهایم انگار با سربی مذاب به هم دوخته شده بودند. سنگین، کرخ و بیحس. هوا بوی نم و خاک مرطوب جاده را نمیداد؛ هوایی خشک، استریل و بیر...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
Hani
در پارت 1440این خبر خوبم که میشنوه نفسش گره میشه زمین زیر پاش خالی میشه🤣
۱ هفته پیششهناز
در پارت 1450سلام خسته نباشی واقعا عالی بود ممنون
۱ هفته پیشوکیلی
در پارت 1450نویسنده عزیزخسته نباشیدطولانی وقشنگ بودبعدازتمام غصه هاوغمهاپروازبالاخره به شادی وآرامش رسید
۱ هفته پیشتارا
در پارت 1451رمانت عالی بود و عالی هم تموم شد نورا نقطه عطف این رمان و زندگی این دونفر بود
۱ هفته پیشهناسه
در پارت 1452سلام نویسنده جون .رمانت عالیی بود. عالی تمامش کردی. واقعا اگه ما انسان ها یاد بگیریم که پشت و پناه هم باشیم مخصوصا زن و شوهر ها دنیا گلستان میشه. منتظر رمان های ودیگه ات هستم. خدا پشت و پناه خودت و قلمت
۱ هفته پیشفرزانه
در پارت 1451سلام نویسنده جان خدا قوت انشاءالله همیشه موفق و سربلند باشی و عاقبت بخیر
۱ هفته پیشفخری
در پارت 1451بسیار سپاسگزارم حنانه جون بابت رمان خوبت خسته نباشی گلم قلم زیبات مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞
۱ هفته پیشفخری
در پارت 1440ممنون حنانه جون دست گلت درد نکنه قلمت ماندگار💞💞
۱ هفته پیشفخری
0ممنون حنانه جون خدا قوت دست گلت درد نکنه قلمت ماندگار💞💞
۱ هفته پیشHani
در پارت 1430چرا تموم نمیشه😵 💫😵 💫😵 💫
۲ هفته پیشHani
در پارت 1340زیر زمین و امپول دیگه چیه چرا حاشیه ی داستان با خودش حرف زدناش و سرگیجه هاش انقد زیاد بود بعد الان چیزایی ظهور میکنه که اصلا طی داستان حرفی ازش نبود
۲ هفته پیشHani
در پارت 1000مرده شورتو ببرن ایت کاش فرهاد بیاد تورم بکشه
۲ هفته پیشHani
در پارت 960وایی چقد بدم میاد از آیت
۲ هفته پیشHani
در پارت 890یعنی تو هر پارت یه قسمت داریم ک پرواز زمان براش وای میسه صداها گنگ میشن همه چی کوچیک بزرگ میشه گوشی از دستش میفته سرگیجه میگیره 🤔
۲ هفته پیش

مینو
در پارت 1450عالی بود عاشقانه و شدیدا پرجاذبه،عشق سهند به پروازس،😍تودنی بود