دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه تنگ ماهی خالی نمی ماند اثر حنانه بامیری

رمان تنگ ماهی خالی می ماند

  • زبان فارسی
  • 77.6K 👁
  • 246 ❤️
  • 686 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

در سرزمینی که چهره‌ها می‌سوزند و نام‌ها دروغ می‌زایند… سرنوشت از خانه‌ای آغاز می‌شود که بوی جنایت و خیانت در آن یکی‌ست. پرواز، دختری بی‌پناه از نسل سوخته، در میانه‌ی مرگ مادر و نفرتِ مادربزرگ، ناخواسته وارد بازی‌ای می‌شود که از سال‌ها پیش آغاز شده؛ بازی عدالت و انتقام. در سوی دیگر، آیت، قاضی‌ای که روزی مهرِ مرگ مردی بی‌گناه را زده بود، حالا در آینه‌ی زخم فرزندش، سهند، با سایه‌ی همان گناه روبه‌رو می‌شود. وقتی مسیر پرواز و سهند در یک شبِ نم‌زده تلاقی می‌کند، خدایانِ انتقام دوباره بیدار می‌شود. حقیقت‌هایی که باید در خاک می‌ماندند سر برمی‌آورند و عشق، در هیبت مرگ، صورتِ انسانی تازه می‌گیرد. در دنیایی که دروغ چهره دارد، و عدالت بهایی سنگین‌تر از گناه می‌طلبد، پرواز درمی‌یابد نجات همیشه در روشنایی نیست؛ گاهی رهایی از دل تاریکی زاده می‌شود. این داستانِ چهره‌هایی‌ست که سوختند تا جهان را از نو ببینند — و عشقی که از خاکسترِ عدالت برمی‌خیزد.

پارت اول

به نام خالق زیبایی‌ها
تقدیم به محدثۀ نازنین که ذهنش را به تقدیر قلم من سپرد تا به آن دیده ببخشم.
****
درین سرای بی کسی، کسی به در نمی‌زند
به دشتِ پُرملال ما پرنده پَر نمی‌زند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی‌کُند
کسی به کوچه سارِ شب درِ سحر نمی‌زند
نشسته‌ام در انتظارِ این غبارِ بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی‌زند
گذرگهی است پُر ستم که اندر او به غیر غم
یک صلای آشنا به رهگذر نمی‌زند
دل خراب من دگر خراب‌تر نمی‌شود
که خنجر غمت از این خراب‌تر نمی‌زند
چه چشم پاسخ است از این دریچه‌های بسته‌ات؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی‌زند
نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی‌زند
****
توفند فقط و فقط زادۀ ذهن مؤلف است و هرگونه مشابهت نام اشخاص و اماکن تصادفی‌ست.
توفند: طوفان شدید
****
شب، سد سیاهی‌اش را بر هرچه روشنایی بود انداخته بود. باران نرم و بی‌صدا، خیابان‌های سنگفرش‌شده را لغزان و صیقلی کرده بود. قدم‌‌های آهسته‌اش روی زمین خیس می‌نواخت. چراغ‌های خیابان لرزان، صدای قطره‌ها، نغمه‌‌های محزون بارانی که گذشته‌ها را نجوا می‌کرد.
صدای چکیدن قطره‌ها بر سنگ‎فرش، نغمه‌های محزون از ترانه‌های گذشته می‌خواند. بوی خاک نم‌زده و رایحه‌ای مرموز از خاطرات دور در هوا می‌چرخید؛ خاطراتی که چون سایه‌ای کوبنده بر قلبش سنگینی می‌کرد.
بوی مورفین و دارو، هنوز روی لباسش. ریه‌هایش با هر نفس پر از خاطرۀ بیمارستان بود. موهای تیره و بلندش اگرچه زیر مقنعه نهان بود، وزش باد جعد پیشانی‌اش را با هر نسیم سرد که همراه باران بر صورتش تازیانه می‌زد، می‌رقصاند. پوست سفیدش زیر نور کم‌رنگ چراغ‌های خیابان پریده به‌نظر می‌رسید. خسته بود؛ خسته و درمانده!
قدم‌هایش را زیر باران و با چتری که آسمان بالای سر و سقف تنش بود، با دلی سنگین برمی‌داشت؛ گویی همه چیز به نقطه‌ای رسیده بود که دیگر از هیچ‌چیزی نمی‌توانست فرار کند. صدای چکیدن باران که مانند ضربات قلبش با فواصل منظم به گوش می‌رسید، در درونش احساساتی مبهم را برمی‌انگیخت. احساس می‌کرد که چیزی در کمین است؛ چیزی که برای مدت‌ها در تاریکی پنهان مانده و حالا به سوی او می‌آید. مسیرش را که به سمت فرعی همیشگی کج کرد، صدای اتومبیل‌ها کمتر و کمتر شد، در آن باریکۀ تاریک کمتر خودرویی مسیرش می‌خورد تا جادۀ اصلی را به مقصدی دیگر میان‌بر بزند. آسمان کم‌کم در حال تاریک‌تر شدن بود.
نمی‌دانست که این تنها شب بارانی است یا علامتی از چیزی بزرگتر، یک پیش‌آمد که در دل این شهر و در دل خود او در حال شکل‌گیری بود. در این لحظه، تنها چیزی که برایش مشخص بود، این بود که شب، همچون دریاچه‌ای بی‌پایان، در او غرق شده و تمام احساساتش را در خود فرو می‌برد. در دل شب در میان خیابان‌هایی که انگار هیچگاه تمام نمی‌شدند، همچون روح سرگردان حرکت می‌کرد.
به هیچ چیز توجه نمی‌کرد جز خودش و احساس تنهایی‌ای که در تمام بدنش جولان می‌داد. لحظات همچون ساعتی طولانی در اتاق خالی برایش کشدار بود. در ذهنش، این شب نه پایان، بلکه آغاز چیزی بود که هیچگاه پیش‌بینی‌اش نکرده بود. چشم‌هایش به سوی آسمان پر از ابر دوخته شده بود؛ اما باز هم نمی‌توانست از آنجا چیزی پیدا کند. در هر کجا که نگاه می‌کرد، تنها سایه‌ها و نورهای شکننده در حال رقص بودند. انگار هیچ چیز ثابتی در اطرافش وجود نداشت. باران به آرامی بر صورتش می‌خورد و بر تنش همچون دست‌هایی ملایم فرودمی‌آمد؛ اما دلش هنوز سنگین بود. خیابان‌های خالی به نظر می‌رسید که به او هم خالی بودن خود را فریاد می‌زنند؛ گویی در این دنیای بی‌رحم، هیچ‌چیز و هیچ‌کس نمی‌تواند در برابر ناملایمات زمان ایستادگی کند. تنها او و این شب، در کنار هم، همچنان در این مسیر تنهایی حرکت می‌کردند.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان تنگ ماهی خالی می ماند

  • فخری

    در پارت 1331

    مرسی حنانه جون خسته نباشی عزیزم عالی بود دست گلت درد نکنه قلمت ماندگار🩷🌸🩷🌸🩷🌸

    ۵ روز پیش
  • فخری

    در پارت 1312

    ممنون از رمان خوبت حنانه جون خدا قوت گلم 💚 🍀 💚 🍀 💚 🍀

    ۳ هفته پیش
  • فخری

    در پارت 1300

    سپاس فراوان حنانه جون مرسی بابت پارت عالی بود خدا قوت گلم 💚 🍀 💚 🍀 💚 🍀

    ۳ هفته پیش
  • توت فرنگی

    در پارت 1280

    چه پسر خوشتیپی خداروشکر اوضاعشون داره رو به بهبودی میره👏🏻

    ۳ هفته پیش
  • مامان پری

    در پارت 1290

    ممنون عزیزم عالیه بی صبرانه منتظر ادامش هستم

    ۳ هفته پیش
  • رزا

    در پارت 1291

    خدا را شکر پرواز وسهند هر دو دارن به یک زندگی عادی بر می گردن بسیار عالی بود حنانه جان

    ۴ هفته پیش
  • فخری

    در پارت 1291

    ممنون از رمان خوبت حنانه جون عالی بود دست گلت درد نکنه قلمت ماندگار🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷

    ۴ هفته پیش
  • فخری

    در پارت 1281

    ممنون حنانه جون خسته نباشی مرسی واسه وقتی که میزاری عالی بود قلم زیبات مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞 💞

    ۴ هفته پیش
  • فخری

    در پارت 1271

    چقدر این دختر بد شانسه.سپاس حنانه جون خدا قوت گلم 💚 🍀 💚 🍀 💚

    ۱ ماه پیش
  • توت فرنگی

    0

    👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻تشکر نویسنده عزیز

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 1260

    آخی بیچاره پرواز

    ۱ ماه پیش
  • فخری

    در پارت 1260

    ممنون از رمان خوبت حنانه جون خدا قوت گلم عالی بود قلم زیبات مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞

    ۱ ماه پیش
  • فخری

    در پارت 1252

    مرسی حنانه جون داریم به جاهای خوب رمان می رسیم عالی خدا قوت گلم 💚 🍀 💚 🍀 💚 🍀

    ۱ ماه پیش
  • فخری

    در پارت 1230

    خداقوت حنانه جون عالی بود دست گلت درد نکنه قلم زیبات مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞

    ۱ ماه پیش
  • فخری

    در پارت 1210

    سپاس حنانه جون عالی بود بلاخره ی خبر خوشحال کننده بهمون رسید مرسی قلم زیبات مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️