پارت صد و بیست و هشتم :

هوا در مطب سنگین و روشن بود؛ روشنیِ بی‌روحِ لامپ‌های مهتابی که به دیوارهای رنگ‌ورو رفتهٔ کرمی می‌جهید و بویِ مخلوط الکل و عرقِ نارنج از آن ته‌نفَس‌ها به مشام می‌رسید. صندلی‌های فلزیِ سرد یکی بعد از دیگری قد کشیده و تنها دو یا سه نفر با نگاهی خسته به درِ بستهٔ اتاقِ دکتر خیره بودند که هراز گاهی با صدای خش‌خشی باز می‌شد و اسمی را می‌بلعید.
کنارِ پنجره نشسته بودم؛ به باغچهٔ خشک و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • توت فرنگی

    0

    چه پسر خوشتیپی خداروشکر اوضاعشون داره رو به بهبودی میره👏🏻

    ۱ ماه پیش
  • فخری

    1

    ممنون حنانه جون خسته نباشی مرسی واسه وقتی که میزاری عالی بود قلم زیبات مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞 💞

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️