لیست کلیه پارتهای رمان تنگ ماهی خالی می ماند : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 131
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 61
فصل دهم از شیشههای بخارگرفته بخش اداری که بیرون آمدم، انگار سایه سنگینی روی شانههایم نشست. جملۀ رئیس پرسنل هنوز مثل لکۀ یخزدهای روی گوشم چسبیده بود: - خانم تدیّن متأسفیم. نیرو تکمیله. فعلاً امکان همکاری نداریم. فعلاً! این «فعلاً» آنقدر پوچ بود که انگار با طناب نازکی آویزانم کرد وسط برهوت. خ...
بروزرسانی در : ۱۳۴ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 62
روزنامه را تا کردم. انگار چیزی گرم از لای صفحات بخار گرفت و آمد چسبید به ساعدم. اسم آیت چند مرتبه تکرار شده بود با فونتی درشت که مثل مهر داغ روی مغزم کوبیده میشد. احساس کردم کسی از پشت سرم پچپچ میکند. حس سنگینی نگاه رهگذری که شاید اصلاً وجود نداشت، پوست گردنم را مورمور کرد. نمیفهمیدم چطور قدم...
بروزرسانی در : ۱۳۰ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 63
انگار یک لحظه چیزی توی جمجمهام ترک برداشت که نه صدای شکستنش را شنیدم، نه چیزی تکان خورد؛ اما حس کردم هوا یک بند انگشت عقب رفت. انگار دنیا لحظهای مکث کرد تا سقوط قدم بعدیام را ببیند. «ته خط من شده تو؟» «قربانی بعدی تویی دختره.» این دو جمله مثل دو تیغ سرد بیهوا رفتند زیر پوستم. تمام تنم مورمور ...
بروزرسانی در : ۱۲۸ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 64
*** نور زرد و سردی از لای پردهام داخل اتاق خزید. از آن نورهایی که نمیخواستند گرم کنند؛ فقط واقعیت را بیرحمانه میپاشیدند روی هرچیزی که میدیدند. چشمانم باز شد اما انگار پلکهایم هنوز خواب بود. صورتم، گلویم، حتی کتفهایم سنگین بود. اولین چیزی که به ذهنم آمد، صدای آیت بود. اولین تصویری که جلوی چ...
بروزرسانی در : ۱۲۷ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 65
انگار یکباره همهچیز توی سینهام سنگین شد. جایی بین دندههایم، چیزی مثل مشت گرهخورده گیر کرده بود و نمیگذاشت نه درست نفس بکشم، نه درست فکر کنم. دهانم خشک شده بود؛ آنقدر خشک که بهزور آب دهانم را قورت دادم و همان لحظه مزۀ تلخ فروخوردنِ خودم زیر زبانم نشست. تقصیر که بود؟ نمیدانستم؛ اما یک حس خ...
بروزرسانی در : ۱۲۳ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 66
نمیدانستم چند ثانیه گذشت. شاید دو، شاید ده، شاید یک عمر! فقط میدانستم در آن چند لحظه چیزی در عمق وجودم از جا کنده شد. مثل اینکه کسی تاریکی را یکباره از جا بلند کند و پرت کند وسط صورتم. نفسم هنوز گیر کرده بود. سینهام موج میزد. پاهایم حتی حس نداشتند. از زانو تا نوک انگشتهایم بیقرار میلرزی...
بروزرسانی در : ۱۲۱ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 67
ناگهان سکوت افتاد. سکوتی سرد؛ سکوتی که انگار از سقف فلزی درمانگاه چکه میکرد و روی شانههایم میریخت. هوا سنگین بود؛ بوی الکل و دارو با بوی تبدار ترس قاتی شده بود. نور مهتابیها سرد بود، سفید، بیروح مثل مهی که روی خاطرههای مرده نشسته بود. نیما چشمهایش نیمهباز مانده بود و آن برق تیز و خشنی که...
بروزرسانی در : ۱۲۰ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 68
فصل یازدهم: صبحی که قرار بود بروم محضر، هوا هنوز کامل روشن نشده بود. نور کمرنگی از پشت پردههای نازک اتاق میلغزید و روی دیوار مینشست؛ نوری بیجان مثل لبخندی که زورکی روی صورت کسی بنشیند. مدتها روبهروی آینه نشسته بودم. نه کاری میکردم، نه حرفی میزدم؛ فقط نگاه میکردم به دختری که توی آینه نش...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 69
چشمهایم هنوز بسته بود. سعی کردم نفس عمیقی بکشم؛ اما هوا انگار تا نیمۀ سینهام بیشتر بالا نمیآمد. چیزی سنگین روی قلبم نشسته بود؛ چیزی شبیه حسِ جا ماندن... حس تنها ماندن... حسِ اینکه در این دنیا کسی نبود که واقعاً مال من باشد. بیاختیار یاد سارا افتادم. سارا همیشه صبحها زودتر از من بیدار میشد. ...
بروزرسانی در : ۱۱۴ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 70
صدای «مامانرقیه!» که از گلوی من بیرون آمده بود، بیشتر شبیه التماس بود تا تشر؛ اما آن کلمه، نه زهرِ قبلی را از هوا جمع کرد، نه تیغی را که روی غرور سهند نشست، کند کرد. سهند یک لحظه همانطور نشسته ماند؛ شانههایش سفت و چانهاش کمی بالا آمده بود. انگار داشت به خودش دستور میداد تکان نخورد. ماسک سیاه...
بروزرسانی در : ۱۱۳ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 71
صیغه که تمام شد، سکوت مثل مه سردی روی اتاق نشست. کلمات عربیِ حاجآقا هنوز در هوا شناور بودند؛ اما انگار هیچکس حوصله نداشت معنایشان را بفهمد. همه در خودشان فرو رفته بودند. نه کسی لبخند میزد، نه کسی تبریک میگفت. حتی صدای نفس کشیدنها هم محتاط شده بود؛ انگار اگر کسی بلندتر نفس میکشید، ممکن بود چ...
بروزرسانی در : ۱۰۹ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 72
*** خشکی گردنم اولین چیزی بود که فهمیدم. نه صدا، نه نور، نه فکر. فقط درد. انگار تمام شب سرم را روی تکهای سنگ گذاشته بودند و حالا مهرههای گردنم با هر تکان کوچک اعتراض میکردند. کمرم تیر میکشید. دستم کرخ شده بود. پلکهایم سنگین بودند؛ اما وقتی بالاخره بازشان کردم، سقفی سفید و بیروح مقابلم ایستا...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 73
پرده هنوز در دستم بود. نور صبح روی صورتم میریخت؛ اما هیچ گرمایی نداشت. انگار آفتاب هم وقتی به این خانه میرسید، سرد میشد. چند لحظه همانطور ایستادم. با چشمهایی که از گریه میسوخت و قلبی که هنوز آرام نگرفته بود. خیابان آرام بود. آدمها از کنار هم رد میشدند. زندگی جریان داشت بیآنکه بداند پشت ا...
بروزرسانی در : ۱۰۶ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 74
سؤال آخر مثل سیلی روی صورتم نشست. چند ثانیه هیچ صدایی از دهانم بیرون نیامد. نه به خاطر اینکه جواب نداشتم. به خاطر اینکه قلبم آنقدر محکم میکوبید که انگار صدایش از گلوی من بیرون میآمد. نگاهم از میان آنهمه میکروفون و دوربین بالا رفت. صورتها را نگاه کردم. چشمهایی که برق کنجکاوی داشتند. دهانهای...
بروزرسانی در : ۱۰۲ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 75
فصل دوازدهم: مرا هزار امید است و هر هزار تویی! ساختمان بیمارستان پارسیا از دور هم با بقیه فرق داشت. ساختمان بلند و شیشهای روبهرویم قد کشیده بود و نور کمرنگ عصر روی دیوارهای براقش میلغزید. شیشهها مثل آینه آسمان را در خودشان نگه داشته بودند و رفتوآمد آرام آدمها پشت درهای اتوماتیک دیده میشد....
بروزرسانی در : ۱۰۰ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 76
انگار زمین زیر پاهایم سبکتر شده بود. قدمهایم آرام روی پیادهرو مینشست؛ اما درونم چیزی شبیه نسیم میدوید. نسیمی که بعد از مدتها پنجرهای بسته را باز کرده باشد. قنادی کوچک پشت شیشههای روشنش برق میزد. تابلوی طلاییرنگش زیر نور آفتاب بعدازظهر میدرخشید و ویترین پر بود از شیرینیهایی که با نظم ک...
بروزرسانی در : ۹۹ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 77
*** نور کمدرخش صبحگاهی، آرام و خاموش، از لابهلای پردهها سر میخزید و در حالی که روی دیوارهای اتاق مینشست، فضایی از درگیری درونم را بیشتر نشان میداد. قلبم تند نمیزد، اما همانقدر که آرام نبود، ترس یا شوقی هم نبود؛ چیزی بین اینها. مثل ایستادن لب پرتگاهی روشن که هم آدم را میترساند و هم دلش ...
بروزرسانی در : ۹۵ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 78
وقتی از بیمارستان بیرون آمدم، هوا بوی غروب میداد. خستگی مثل مه نازکی دور شانههایم پیچیده بود؛ اما زیر همان مه شعلهای روشن بود. شعلهای که اسمش امید بود. برخلاف روزهای دیگر، نوروز حالا پررنگتر از همیشه قلقلکم میداد. انگار روزهای آخر اسفند برای من شروع زندگی دوباره بود. کنار سهند... کنار مردی ...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 79
طلوعِ اول فروردین با رنگی که به زردی ملایم نرگسهای روی میز میزد، از پنجره به داخل اتاق پاشیده بود. خانه بوی تازگی میداد، بوی نو شدن، بوی انتظاری که بالاخره قرار بود به ثمر بنشیند. سفرۀ هفتسین را کنار پنجره چیده بودم؛ آینۀ کوچک سفره، نور را بازتاب میداد و روی دیوار اتاق رقصِ رقصانِ ذراتِ غبا...
بروزرسانی در : ۹۲ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 80
پذیرش بیمارستان بوی تندِ شویندههای صنعتی میداد؛ همان بویِ سرد و بیرحمی که سالها با آن خو گرفته بودم، اما امشب، همین بو در مشامم بویِ مرگِ یک رؤیا را میداد. کیسه نایلونیِ داروها را در دستم میفشردم؛ انگار دارویِ دردِ روح سهند بود، نه دردی که درتنش لانه کرده بود. کارهای ترخیص را با انگشتانی که...
بروزرسانی در : ۹۱ روز پیش
