پارت صد و سی و هفتم :
از خانه که بیرون زدیم، عصر هنوز گوشۀ آسمان مانده بود؛ زرد و کمجان مثل چراغی که صاحبخانه فراموش کرده باشد پیش از رفتن خاموشش کند. سهند در را قفل کرد و من کنار آسانسور ایستادم؛ با ساک کوچکی در دست و احساسی که هیچ شباهتی به سفر نداشت. انگار چیزی را در خانه جا گذاشته بودم؛ چیزی مهمتر از لباس و دارو و شارژر. نگاهم روی در ماند. پشت آن، لیوان نیمهخوردۀ چایم روی میز بود، پرده کنار پنجره تکان
لطفا صبر کنید...
