پارت صد و چهل :
صدای ساییدهشدن کف کفشهایمان روی سنگریزههای مرطوب، در سکوت وهمآلود محوطه مثل شکستن استخوانهای پوسیده صدا میداد. رطوبت سنگین جنگل، آمیخته به بوی خاک خیس، برگهای گندیدۀ چنار و دودی که معلوم نبود از کدام بخاری هیزمی کهنه بلند میشد، راه نفسم را میبست.
انگشتان سهند دور دستم محکمتر شد؛ گرمایی محتاط که پوست سرد و بیحسم را در بر گرفته بود، اما زانوهایم زیر بار سنگین جنیÙ
لطفا صبر کنید...

فخری
0ممنون از رمان خوبت حنانه جون عالی بود خسته نباشی گلم قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞