لیست کلیه پارتهای رمان تنگ ماهی خالی می ماند : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 131
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 1
به نام خالق زیباییها تقدیم به محدثۀ نازنین که ذهنش را به تقدیر قلم من سپرد تا به آن دیده ببخشم. **** درین سرای بی کسی، کسی به در نمیزند به دشتِ پُرملال ما پرنده پَر نمیزند یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمیکُند کسی به کوچه سارِ شب درِ سحر نمیزند نشستهام در انتظارِ این غبارِ بی سوار دریغ ک...
بروزرسانی در : ۲۶۲ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 2
چشمهایش به زمین دوخته شده بود. به قطرات باران که بر روی سنگفرشهای خیابان جمع میشدند و در آنها انعکاس چراغهای دوردست بازی میکردند. لحظهای گذشت و سرش را بالا آورد و حس کرد که آسمان رنگ عوض کرده. ترسی در هوا پرسه میزد که به سرعت نزدیکش میشد؛ ترسی غیرقابل پیشبینی و پر از تهدید. صداهایی از د...
بروزرسانی در : ۲۶۲ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 3
درحالیکه در انبوه وسایل شلختۀ کیف به دنبال کلید خانه میگشتم، روزهای هفته را یکی پس از دیگری گذراندم. آسمان آن روز نه تاریخ دوشنبه را به رخ میکشید، نه زیبایی آخر هفته را. پس دردانه در خانه مانده بود و شاید چشمانش را خوابی ناز ربوده بود؛ اما نه… همیشه پس از آمدنم از شیفت شب، عطر بربری و مربای هو...
بروزرسانی در : ۲۶۲ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 4
تنم مقابل بالین دردانه فروافتاد و دستم روی صورت پفکردهاش نشست؛ پوستش به داخل خزید و من لرزیدم. - مامانم… مامان؟ صدامو میشنوی؟ کمکم بغض هجوم آورد بر تن و صورتم. کمکم باورش شد حادثهای را که بیرحمانه بر صورتم تازیانه میزد… کمکم صحنۀ تلخ زنندۀ پیش رویش از خواب بیدارم کرد. آخ دردانه… آخ د...
بروزرسانی در : ۲۶۲ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 5
همان که تا همین دیروز در گوشهای از خیال دور و امنیتزا مینمود. مادر همیشه بود؛ حتی وقتی نبود. صدایش میماند در جان دیوارها؛ گرمای دستهایش، عطر تنش، همهچیزش مثل یک پناه دائم بیآنکه واژهای بسازد، میماند. حالا من بی هیچ پناهی در این اتاق سرد اسیر تکرار نام او شده بودم. - مامان کاش چشمات رو ب...
بروزرسانی در : ۲۶۲ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 6
مامان پروین کنارم نشست؛ آرام اما شکسته. شانههایم بیامان میلرزید و صدایم همچون تار نازکی میان دو سنگ بغض گیر کرده بود. قلبم چیزی میخواست که اسم نداشت؛ چیزی شبیه آغوشی گمشده یا شاید فقط بیدار شدن از کابوسی که پایان نداشت. دستان زمخت و پیرش روی دستم نشست؛ دستانی که عمر رنج و داغ را لمس کرده بو...
بروزرسانی در : ۲۶۰ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 7
*** در دل شب، آنگاه که سایهها با لرزش نور کمرنگ شمع بر دیوار اتاق مادرم جان میگرفت، تنها ایستاده بودم؛ چنان تنهاتر از همیشه که انگار نه سقفی بر سرم بود، نه زمینی زیر پایم. چشمانم بر پنجرۀ بسته مانده بود؛ همان پنجرهای که پشتش درختان تنیده در مه خم شده بود؛ درختانی که تا ابد یادآور لحظهای بو...
بروزرسانی در : ۲۵۹ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 8
از جا بلند شدم؛ زانوهایم میلرزید. لباسم بوی الکل میداد و توی تنم یخ بود. ذهنم آشفته بود و انگشتانم بیحس؛ اما مجبور بودم. روزهایی که روی هم سوار شده بود، مثل دو موجی بود که قصد غرق کردنم را داشت. همتا کنارم قدم برمیداشت و هرازگاهی نگاهش سمت من برمیگشت؛ من اما حس میکردم پاهایم روی زمین نی...
بروزرسانی در : ۲۵۵ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 9
*** شب خیلی زودتر از همیشه افتاده بود روی خانه؛ از آن شبهایی که چراغها هم نور نمیداد؛ فقط تاریکی را قاب میکرد. کلید را که چرخاندم، در مثل پیرمردی خسته ناله کرد. خانه بوی ماندن میداد؛ بوی کسی که رفته ولی هنوز تصمیم نگرفته غیبتش را قطعی کند. کفشم را در نیاورده یکراست رفتم سمت اتاق سارا. دس...
بروزرسانی در : ۲۵۳ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 10
ساناز ابرو در هم کشید. من تمام حواسم پی دعوای فؤاد و ساناز بود که تمامی هم نداشت. – تو همیشه همینطوری حرف میزنی فواد. همیشه دست بالا رو جلوی ما گرفتی. من میگم حالا که این بچه قراره بخشی از هزینههای چهلم مادرشو بده، حداقل کسایی رو دعوت کنه که چهار تا دعا بخونن شادیش برسه به روح سارا. - اونا ...
بروزرسانی در : ۲۵۲ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 11
*** خانه زودتر از من بیدار بود. صدای ظرف، صلوات نصفه، کشیده شدن دمپاییها روی سرامیک و بویی که نه عطر بود نه غذا، به مشام میرسید؛ بوی وظیفه! تا صبح اتاق سارا را گشتم و وقتی سپیده طلوع کرد، هیچ چیزی جز آفتابی که بیرحمانه به صورتم تابید، دستم را نگرفت. سیاه پوشیدم بیآنکه توی آینه نگاه کنم. م...
بروزرسانی در : ۲۴۸ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 12
ساناز در سکوت آمد و چایی برای خودش ریخت؛ فؤاد برخلاف او روی مبل نشست و خیرۀ من ماند. خانه دیگر فقط ساکت نبود؛ سنگین هم بود. از آن سنگینیهایی که روی شانه مینشیند. - شام چی سفارش بدم؟ با دست آزادش کیف را روی اپن انداخت و پرسشی به همهمان نگاه کرد. - من سفارش میدم؛ همه میآن پایین. فؤاد به سمت م...
بروزرسانی در : ۲۴۶ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 13
فصل سوم: به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژندهی خود را! بخش شلوغتر از ظهر بود. صدای مانیتورها، بوق دستگاهها و آن همهمۀ همیشگی که هیچوقت نمیگذارد آدم چیزی را درست بفهمد. مثلاً نمیفهمد خسته است یا فقط دارد ادامه میدهد. همتا کنارم ایستاده بود و دستکشهایش را درمیآورد. – چه روز بیخودی بود ام...
بروزرسانی در : ۲۴۵ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 14
– این چه وضعشه؟ صدایم را فقط خودم شنیدم؛ حتی انعکاس آرامش که در گلویم هجی شد و به گوش هیچکس نرسید. - چه خبره اینجا؟ ایندفعه فریاد زدم. جیغ کشیدم؛ اما کسی نبود که بشنود. کسی نخواست بشنود. صدای خودم هم غریبه به نظر میرسید. چند قدم جلوتر رفتم. همه چیز مثل باری روی هم تلنبار شده بود که انگار فقط م...
بروزرسانی در : ۲۴۱ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 15
خواستم بگویم «تا الان کجا بودی؟» اما کلماتم روی زبانم قفل شده بود. خوب میدانستم که جایی در این معامله ندارم. – اون خونه مال مامانمه دایی. خود آقاجون چند سال پیش به اسم مامانم سند زد. این بار صدای قهقههاش در گوشم پیچید. شبیه پتکی که کسی بیرحمانه بر سرم کوبید. آنقدر که دیوارهای راهرو هم انگار ...
بروزرسانی در : ۲۳۹ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 16
نیم ساعت گذشته بود یا نگذشته بود؛ من زمان را گم کرده بودم. روی زمین نشسته بودم. پشتم به دیوار. چشمهایم خیره به روبهرو؛ به کفشی که بندش باز مانده بود، به پیراهنی که هنوز بوی سارا را میداد، به دستی که هنوز از درد میسوخت. صداها دور بود؛ بدنم سنگین بود و سرم گیج میرفت. هنوز جملات تند فرهاد در گو...
بروزرسانی در : ۲۳۸ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 17
ترسیده لب زدم: – مامان؟ صدایم از ته چاه آمد. – تو رو روح مامان سارا... سرش را نچرخاند. حتی نگاهم نکرد. – به موی سفیدم قسمت میدم چند ثانیه دورشو خلوت کنید بذارید راحت باروبندیل ببنده. نفسم بند آمد. دستم ناخودآگاه روی دلم نشست. نگاهش همچنان روی فرهاد بود. سرباز ابرو درهم کشید. – خانم قول شما پای خ...
بروزرسانی در : ۲۳۴ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 18
*** کامیون جلوِ خانۀ خانمجان ایستاد. نه درست جلوی در؛ کمی عقبتر. انگار خودش هم میدانست نباید زیادی نزدیک شود؛ نباید حضورش را تحمیل کند. مامان رقیه، همان مادربزرگی که سالها بود فقط عید به عید من را در خانهاش میدید، حالا قرار بود مزاحم چندروزۀ خانهاش باشم. خانه همانقدر کوچک بود که یادم میآ...
بروزرسانی در : ۲۳۲ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 19
کامیون رفت و من ماندم پای پلههای خانۀ مادربزرگ. آخرین کارتن را گذاشتم روی زمین و دولا شدم تا دستم را به کمرم بکشم. درد تیز و کشیدهای از پشت کمر تا پاهایم پیچید. نفسم در سینه حبس شد. چشمانم را بستم و چند ثانیه همانجا ماندم؛ انگار میخواستم با این درد آشنا شوم؛ با این جسمی که حالا تنها همراهم بو...
بروزرسانی در : ۲۳۱ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 20
*** نفس عمیقی کشیدم و از جایم بلند شدم. سردی کف حیاط، به استخوانهایم نفوذ کرده بود. سعی کردم پاهایم را قویتر کنم و به سمت در خانه قدم بردارم. صدای مبهمی به گوشم رسید. ترکیبی از نجوا و لحن جدی. مثل زمزمهای که از اعماق زمین به بالا میآمد. وقتی به در رسیدم، از بین شکافهای در تصویر دو زن را دیدم...
بروزرسانی در : ۲۲۷ روز پیش
