پارت صد و بیست و چهارم :
***
فرمان را به سمت کوچهپسکوچههای باریک و قدیمی خانۀ قدیمیمان چرخاندیم. هرچقدر ماشین به آن دیوارهای آجری فرسوده و درهای آهنی رنگورورفته نزدیکتر میشد، اضطراب مثل زهرابهای کشنده در سراسر وجودم جریان مییافت.
دستانم را در هم گره کرده بودم و ناخنهایم را آنقدر روی پوست پشت دستم فشار میدادم که سوزشش تا مغز استخوانم میرفت. دلشوره مثل چنگالی فولادین چنگ بر روده
لطفا صبر کنید...
