پارت صد و سی و هشتم :

نزدیک اولین توقفگاه، دستم را روی شکمم فشار دادم. کششی کوتاه از پهلویم گذشت و ناخودآگاه نفسم را نگه داشتم. سهند فوراً متوجه شد. سمتم برگشت و نگاهش رنگ نگرانی گرفت.
ـ چی شد؟
ـ هیچی. فکر کنم بد نشستم.
ـ درد داری؟
ـ نه، فقط یه کم تیر کشید.
راهنما زد.
ـ یه جا نگه می‌دارم یه کم جابه جا بشی.
ـ لازم نیست. خوب شدم.
ـ من لازم دارم. کمرم خشک شد.
نگاهش کردم. صورتش بیش از اندازه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    ممنون از رمان خوبت حنانه جون خدا قوت گلم 💚 🍀 💚 💚 🍀 🍀 💚

    ۱۷ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️