پارت صد و سی و هشتم :
نزدیک اولین توقفگاه، دستم را روی شکمم فشار دادم. کششی کوتاه از پهلویم گذشت و ناخودآگاه نفسم را نگه داشتم. سهند فوراً متوجه شد. سمتم برگشت و نگاهش رنگ نگرانی گرفت.
ـ چی شد؟
ـ هیچی. فکر کنم بد نشستم.
ـ درد داری؟
ـ نه، فقط یه کم تیر کشید.
راهنما زد.
ـ یه جا نگه میدارم یه کم جابه جا بشی.
ـ لازم نیست. خوب شدم.
ـ من لازم دارم. کمرم خشک شد.
نگاهش کردم. صورتش بیش از اندازه
لطفا صبر کنید...

فخری
0ممنون از رمان خوبت حنانه جون خدا قوت گلم 💚 🍀 💚 💚 🍀 🍀 💚