لیست کلیه پارتهای رمان تنگ ماهی خالی می ماند : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 131
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 101
چند ثانیه بعد از رفتن آیت، هنوز روی همان صندلی نشسته بودم. دستهایم روی زانوهایم افتاده بودند و انگشتانم بیهدف به هم گره میخوردند و باز میشدند؛ مثل دو تکه طناب که نمیدانستند باید به کجا بسته شوند. تابلوی بالای دیوار هنوز همان جملهی سرد را نشان میداد. «Surgery Started» حروف سبز مثل میخ در ...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 102
صدای قدمها که در راهرو پیچید، انگار زمان ناگهان از نفس افتاد. بدنم یخ زد. گوشهایم تیز شد؛ مثل حیوانی که بوی شکارچی را حس کرده باشد. خش… خش… قدمها نزدیکتر میشدند. پرونده هنوز در دستم بود. چند ثانیه فقط به اسم روی جلد خیره ماندم. **TADAYYON, AMIR** نامی که تا چند دقیقه پیش فقط یک «پدر» بود...
بروزرسانی در : ۶۲ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 103
درِ اتاق ریکاوری که باز شد، بویِ تند و تهوعآورِ موادِ ضدعفونیکننده مثلِ سیلی به صورتم خورد. فضای اتاق سرد بود؛ سردتر از هر جای دیگری که تا آن لحظه در کلینیک دیده بودم. چند قدم که برداشتم، تازه متوجه شدم آیت هم پشتِ سرم وارد شده. حضورش، آن سایهی بلند و سنگین که از بایگانی تا اینجا بیصدا دنبالم...
بروزرسانی در : ۶۰ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 104
هنگام ترخیص آسمانِ ژنو خاکستری بود. ابری که روی شهر خوابیده بود، انگار وزنِ نامرئیِ غمی را روی شانههای همه چیز گذاشته بود؛ روی خیابانهای خیس، روی درختهای کنار دریاچه، حتی روی پنجرهی اتاق بیمارستان. وقتی پرستار آخرین برگهها را امضا کرد و تخت سهند آرام از اتاق بیرون رانده شد، کنار تخت راه میر...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 105
هواپیمای تهران در دلِ آسمانی کدر و خفه پیش میرفت. پشتِ پنجره، ابرها مثل تکههای چرکِ پنبه زیر نورِ بیجانِ صبح پخش شده بودند و دوردست، شهر مثل زخمی خاکستری از دلِ مه بیرون میآمد. تهران از بالا همیشه برایم شبیه شهری بود که هیچوقت درست نفس نکشیده؛ انبوه، غبارگرفته، خسته. اما آن روز، چیزی در آن م...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 106
خیابان زیر نور چراغهای زرد و لرزان شب حالتی نیمهمرده داشت؛ مثل موجودی خسته که نفسهایش را با زحمت بیرون میداد. هوا بوی سردِ دود و فلز میداد و باد کثیفی که از میان ساختمانها میگذشت، موهایم را روی صورتم میریخت. قدمهایم تند بود؛ اما ذهنم کند و سنگین حرکت میکرد؛ انگار هر فکر مثل سنگی درون سر...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 107
چند دقیقه همانطور خمیده کنار سینک ماندم. نفسهایم بریده بریده از گلویم بیرون میآمد و قطرههای آب از شیرِ نیمهباز با صدایی یکنواخت روی چینیِ سفید میافتادند. آن صدا عجیب شبیه تپشهای کند و سنگین قلبم شده بود. دستهایم را زیر آب گرفتم. آب سرد روی پوست داغم دوید و کمی از لرزش انگشتانم کم کرد. سرم...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 108
ی خنک به صورتم زدم و سرمای قطراتش را روی پوستِ ملتهبم حس کردم. نفس عمیقی کشیدم؛ از آن نفسهایی که انگار تمامِ اکسیژنِ جهان را به ریهها میفرستد تا خونی تازه در رگهای یخزده به جریان بیفتد. سرم را بالا آوردم و دوباره در آینه به خودم خیره شدم. آن دخترِ رنگپریده و وحشتزدهی چند دقیقه پیش، حالا م...
بروزرسانی در : ۵۲ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 109
سهند گوشی را که روی پیشخوان بود، برداشت. نگاهش در ابتدا کنجکاو بود، اما با هر کلمهای که شنید، انگار که رنگ از چهرهاش بپرد و سایهای از خاکستر روی آن بنشیند، صورتش منجمد شد. خطی عمیق میان ابروهایش افتاد و فکش چنان سفت شد که عضلههای صورتش زیر پوستِ کشیدهاش برجسته شدند. دیگر آن سهندِ عاشقپیشه ن...
بروزرسانی در : ۵۰ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 110
تاکسی در دلِ شب میلغزید و من، تکیهداده به شیشۀ سردِ کنارم انگار درونِ جعبهای از سکوت و نورهای شکسته افتاده بودم. خیابانها از پشتِ شیشه مثل نوارهای کشآمده و بیجان رد میشدند؛ چراغهای زردِ مغازهها، چراغِ قرمزِ ماشینها، سایۀ رهگذرهایی که شبیه خاطره از کنارم عبور میکردند و میرفتند. من ام...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 111
سکوت مثل موجودی زنده و سنگین سقف اتاق را پایین آورده بود و گلویمان را میفشرد. امانرقیه ناگهان از جا پرید. صدای لرزشِ استکان روی نعلبکی مثل صدای خرد شدنِ چیزی در سکوتِ اتاق صدا کرد. صورتش که تا چند لحظه پیش مثلِ کاغذِ سفید بود، حالا به رنگ لبو درآمده بود. دستهایش را با تندی جلوی سینهاش قلاب ک...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 112
هنوز به مامانرقیه خیره مانده بودم و حس میکردم هوای اتاق دیگر از جنسِ هوا نبود؛ چیزی غلیظ و سنگین بود، شبیه دودی که راهِ نفس را بلد باشد و آرامآرام، بیصدا، از درون خفهات کند. نورِ زردِ لامپ رویِ صورتِ چروکیدۀ او افتاده بود و خطوطِ عمیقِ صورتش را طوری پررنگ کرده بود که انگار هر چروک یک رازِ دف...
بروزرسانی در : ۴۶ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 113
مامانرقیه چیزی نگفت. فقط نگاهم کرد؛ آنجوری که آدم به زخمِ بازی نگاه میکرد که دیگر نمیشد رویش پارچه انداخت و وانمود کرد چیزی نیست. صورتش یکباره جمع شد. چینهای کنارِ لبش عمیقتر شدند و پلکهایش، مثل دو درِ فرسوده، سنگین و لرزان پایین افتادند. بیآنکه حتی بخواهد خودش را نگه دارد، زد زیرِ گریه...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 114
صدایِ مامانرقیه هنوز میآمد؛ کدر، لرزان، شکسته؛ مثل نخی که هر لحظه ممکن بود از فرطِ کشیدهشدن پاره شود. میانِ آنهمه هُرمِ تهوع و آتشِ گلو و طعمِ تلخِ بالاآمده در دهانم، صدایش گاهی نزدیک میشد و گاهی دور؛ انگار از تهِ یک راهرویِ درازِ تاریک صدایم میزد، نه از پشتِ همان درِ باریکِ چوبی. - پرواز ...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 115
همهچیز با یک خشخشِ ممتد شروع شده بود؛ همان صدایِ کثیف و ریزِ برفک که رویِ نوارهایِ کهنه میافتاد و تصویر را مثل زخمی باز خطخطی میکرد. هوا نه تاریک بود، نه روشن؛ خاکستریِ چرکِ خفهای همهجا را گرفته بود، انگار دنیا را انداخته باشند تهِ یک زیرزمینِ نمزده و در را از بیرون قفل کرده باشند. نور از...
بروزرسانی در : ۴۱ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 116
زیرِ لب خندید و با پشتِ انگشت گوشهیِ چشمش را مالید. - منو به گریه انداختی. دلم پیچید. شیرین، پُر، امن. آن صدایِ کابوس ــ «تو کسی نیستی» ــ حالا در برابرِ این نگاه، این اشک، این ذوقِ بیریا، چقدر کوچک و دور شده بود. برایِ اولین بار از وقتی فهمیده بودم، بارداریام از یک خبرِ هولناکِ ممکن، تبدیل شد...
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 117
نگاهش که رویِ صورتم ماند، همانجا، درست در همان لرزشِ نازکی که پشتِ لبخندم نشسته بود، فهمیدم دیگر نمیتوانستم عقب بکشم. صدایِ نفسِ خودم در گوشم بلند شده بود و انگار قلبم یکراست از سینهام راه افتاده بود سمتِ گلویم. سهند هنوز با همان اخمِ کوتاهِ نگران و آن برقِ مهربانِ همیشگی نگاهم میکرد؛ برقِ چ...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 118
سهند که انگار که برایِ بریدن بند ناف آن لحظۀ سنگینِ بغضآلود، راهِ تازهای پیدا کرده بود، لبخندی زد که نه از سرِ بیخیالی، که از سر درک عمیق همان نیازِ روحی من بود. بلند شد. دستم را گرفت و آرام اما قاطع کشیدم سمت آشپزخانه. - خیلی خوب فعلاً جیرۀ اشکت رو برایِ امروز تموم کن. تا تو اینجوری مچاله می...
بروزرسانی در : ۳۶ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 119
صبحِ، آهسته و سنگین مثل پردهای نازک از نورِ شیریرنگ رویِ پلکهایم نشست و مرا از ته خواب بیرون کشید. بیدار شدنم دیگر شبیهِ گذشته نبود؛ دیگر آن سبکی بیفکر سالهایِ قبل را نداشتم که با یک غلت کوتاه، تنم از جا کنده شود و بیاید رویِ پا. حالا انگار درون بدنم جهانیِ کوچک و خاموش نفس میکشید و هر حرکت...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 120
بالاخره سهند سرعت را کم کرد و خانۀ آیت پیدا شد؛ بنایی آرام و موقر با دری که از همان دور چیزی از اقتدار صاحبش در آن حس میشد. هنوز کامل نایستاده بودیم که دل من چنان فرو ریخت که انگار کف سینهام خالی شد. انگشتانم ناخودآگاه دور بند کیفم گره خورد و نفسم سطحی شد. سهند ماشین را خاموش کرد؛ اما عجلهای ب...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
