پارت صد و یک :
چند ثانیه بعد از رفتن آیت، هنوز روی همان صندلی نشسته بودم.
دستهایم روی زانوهایم افتاده بودند و انگشتانم بیهدف به هم گره میخوردند و باز میشدند؛ مثل دو تکه طناب که نمیدانستند باید به کجا بسته شوند.
تابلوی بالای دیوار هنوز همان جملهی سرد را نشان میداد.
«Surgery Started»
حروف سبز مثل میخ در چشمم فرو میرفتند.
سهند آن طرفِ درهای فلزی خوابیده بود. بیخبر از تمام آن چیزی
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
وفا
0هیچی نمیتونم حدس بزنم یعنی باباش کیه. اگه امیر باباش نیست چرا با سارا ازدواج کرد
۲ ماه پیشپرنیان
0مرسی حنانه جان ایده رمان واقعا خاص و گیج کندست
۲ ماه پیشپرنیان
0واقعا همچین چیزهای رو مامانش باید بهش میگفت یا حداقل یه یاداشتی براش میراشت یه چیزای رو توضیح میداد بهش
۲ ماه پیشپرنیان
0چه عجیب یعنی ته این معما چیه واقعا
۲ ماه پیشفاطمه
0نکنه فرهاد به خواهرش *** کرده پرواز دخترش باشه؟!
۲ ماه پیشفخری
0چه جای حساسی تموم شد حنانه جون خسته نباشی گلم عالی بود قلم زیبات مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞
۲ ماه پیشروشن
5پارت هدیمون نشه؟ ی پارت طولانی لطفا
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

افسون
0الهی چقدر وحشتناک و دردناک گلم خسته نباشی 🥰 اگه واقعی پدرش و تدین نیست پس خیلی بده کا مادرش چه جوری نه نگو که فکرم درسته😱😢 و حلا معماها کم کم داره حل میشه حس بدی به فرهاد دارم و حدسم ونمیخوام بگم و کاش پای *** دیگه ای درمیون باشه و نه فرهاد😔وباید درپرونده ای که دست آیت ه پیداکنه پرواز واقعیت