پارت صد و چهارم :
هنگام ترخیص آسمانِ ژنو خاکستری بود. ابری که روی شهر خوابیده بود، انگار وزنِ نامرئیِ غمی را روی شانههای همه چیز گذاشته بود؛ روی خیابانهای خیس، روی درختهای کنار دریاچه، حتی روی پنجرهی اتاق بیمارستان.
وقتی پرستار آخرین برگهها را امضا کرد و تخت سهند آرام از اتاق بیرون رانده شد، کنار تخت راه میرفتم. دستم بیاختیار لبهی فلزی تخت را گرفته بود؛ انگار اگر رهایش میکردم، او از د
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
لیلی
0ممنون از رمان زیبات حنانه بانو هرچی جلوتر میره بیشتر لذت میبرم 💖💖
۲ ماه پیشفخری
0مرسی حنانه جون خدا قوت قلم زیبات مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞
۲ ماه پیشافسون
0الهی چقدر دردناک ولی آخر این داستان فقط دوست ندارم پای بیگناهان نوشته بشه گناه گناهکاران ممنونم گلم🥰
۲ ماه پیشپرنیان
0مرسی حنانه جان بابت پارت 💗 فکز کنم داریم به پایانش نزدیک میشیم نه ؟ یا هنوز خیلی مونده تا افشای همه ی حقیقت ها ؟
۲ ماه پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
سلام جانم تقریبا پایان قصه هست ولی هنوز راه نسبتا طولانی در پیش داریم
۲ ماه پیشهانا
0سلام گلم رمانت خیلی خوبه واقعا خسته نباشی بیصبرانه منتظر ادامه رمانم
۲ ماه پیشپرنیان
0کاش پرواز به سهند میگفت مطمئنم سهند برخلاف باباش مثل آدمیزاد برخورد میکنه وای بیچاره چقدر زندگیش شده مثل پازل هزارتیکه
۲ ماه پیشپرنیان
0اگر اینجوری باشه حتی فرهاد هم چیزی نمیدونست چیزی نگفت بهش که بچه ی فرهاد نیست
۲ ماه پیشپرنیان
0وای خب پس الان واقعا بابای پرواز کیه یا شاید اصلا خانوادش *** دیگه ای هستن
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مبیناااا
0خب چه ربطی به سهند داره که خانواده پرواز کی هست مگه پرواز بیچارهخانواده اش و انتخاب کرده من اصلا نمی تونم پرواز و درک کنم که این همه ترسش به خاطر چی هست که می ترسه به سهند بگه