پارت صد و سیزده :
مامانرقیه چیزی نگفت. فقط نگاهم کرد؛ آنجوری که آدم به زخمِ بازی نگاه میکرد که دیگر نمیشد رویش پارچه انداخت و وانمود کرد چیزی نیست. صورتش یکباره جمع شد. چینهای کنارِ لبش عمیقتر شدند و پلکهایش، مثل دو درِ فرسوده، سنگین و لرزان پایین افتادند.
بیآنکه حتی بخواهد خودش را نگه دارد، زد زیرِ گریه. نه آن گریههای آرام و نجیبِ زنهای سالخورده؛ گریهاش از آن گریههایی بود که
مطالعهی این پارت حدودا ۱۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

افسون
0عزیزم چقدر زیبا چالش هویت یه انسان و با کلمات جادویی تصویر کردی 🥰ولی واقعا بیگناهان در بدترین گناه دو نفر دست و پا میزنه خیلی بده و تلخ و اما آیت کجای این ماجراست خیلی کنجکاوم🤔