پارت صد و هفده :
نگاهش که رویِ صورتم ماند، همانجا، درست در همان لرزشِ نازکی که پشتِ لبخندم نشسته بود، فهمیدم دیگر نمیتوانستم عقب بکشم. صدایِ نفسِ خودم در گوشم بلند شده بود و انگار قلبم یکراست از سینهام راه افتاده بود سمتِ گلویم.
سهند هنوز با همان اخمِ کوتاهِ نگران و آن برقِ مهربانِ همیشگی نگاهم میکرد؛ برقِ چشمهایی که هیچوقت از من توضیحِ بیموقع نخواستند، اما همیشه وقتِ فروریختنم، خودش
مطالعهی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

فخری
0مرسی حنانه جون عالی بود عالی تر آهنگش بود ممنون از رمان خوبت قلم زیبات مانا💗💗