پارت صد و نوزده :

صبحِ، آهسته و سنگین مثل پرده‌ای نازک از نورِ شیری‌رنگ رویِ پلک‌هایم نشست و مرا از ته خواب بیرون کشید. بیدار شدنم دیگر شبیهِ گذشته نبود؛ دیگر آن سبکی بی‌فکر سال‌هایِ قبل را نداشتم که با یک غلت کوتاه، تنم از جا کنده شود و بیاید رویِ پا. حالا انگار درون بدنم جهانیِ کوچک و خاموش نفس می‌کشید و هر حرکت من باید با ملاحظۀ او، با احترام به آن حضورِ پنهان، آغاز می‌شد.
دستم ناخودآگاه رویِ بر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیان

    0

    من چشم زدم گفتم آیت چند وقته نیست بیاد حالشون رو بگیره بیا پیداش شد

    ۱ ماه پیش
  • پرنیان

    0

    وایی فقط اون لحظه که بخواد حقیقتوو بهش بگه چه بامزه شده پروازز

    ۱ ماه پیش
  • فخری

    1

    مرسی حنانه جون عالی بود دست گلت درد نکنه قلم زیبات مانا 💞 💞 💞 💞 💞

    ۱ ماه پیش
  • رزا

    1

    به نظر شما نباید قربون این سهند رفت 🤗

    ۱ ماه پیش
کپی شد!