پارت صد و نوزده :
صبحِ، آهسته و سنگین مثل پردهای نازک از نورِ شیریرنگ رویِ پلکهایم نشست و مرا از ته خواب بیرون کشید. بیدار شدنم دیگر شبیهِ گذشته نبود؛ دیگر آن سبکی بیفکر سالهایِ قبل را نداشتم که با یک غلت کوتاه، تنم از جا کنده شود و بیاید رویِ پا. حالا انگار درون بدنم جهانیِ کوچک و خاموش نفس میکشید و هر حرکت من باید با ملاحظۀ او، با احترام به آن حضورِ پنهان، آغاز میشد.
دستم ناخودآگاه رویِ بر
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

پرنیان
0من چشم زدم گفتم آیت چند وقته نیست بیاد حالشون رو بگیره بیا پیداش شد