پارت صد و سوم :

درِ اتاق ریکاوری که باز شد، بویِ تند و تهوع‌آورِ موادِ ضدعفونی‌کننده مثلِ سیلی به صورتم خورد. فضای اتاق سرد بود؛ سردتر از هر جای دیگری که تا آن لحظه در کلینیک دیده بودم.
چند قدم که برداشتم، تازه متوجه شدم آیت هم پشتِ سرم وارد شده. حضورش، آن سایه‌ی بلند و سنگین که از بایگانی تا اینجا بی‌صدا دنبالم کشیده بود، برای لحظه‌ای از خاطرم رفته بود. اما او آنجا بود؛ ساکت، صلب و بی‌تفاوت، مثلِ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • افسون

    0

    الهی دخترم خدا روشکر لا اقل صورت سهند باز به حالت اولش که نه ولی خوب از اون دردناکی و تردید درمیاد و اعتماد به نفسش بیشتر میشه کنار هم بموند قدرتشون برای حل این معماها بیشتر میشه هویت برای پرواز یعنی نفسی تازه برای ادامه دادن🤔

    ۲ ماه پیش
  • پرنیان

    1

    کاش زودتر غبار از روی این راز ها میرفت تا واقعیت رو میفهمیدیم فقط اونجا که سهند گفت هرچی باشه پیشتم :)

    ۲ ماه پیش
  • پرنیان

    1

    پرواز بیچاره هیچی از خودش نمیدونه و همه ی این ها یعنی مکنه حتی پدرش زنده باشه

    ۲ ماه پیش
  • سارا

    0

    خیلی غمگینم برای پرواز🥲💔😭

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    1

    خیلی منونم عزیزم خداقوت❤️

    ۲ ماه پیش
کپی شد!