پارت سی و یک :

چند ثانیه‌ای پردۀ سکوت میانمان افتاد. سکوتی که نه خالی بود و نه بی‌معنا؛ از آن‌هایی که آدم مجبور می‌شود به چیزهایی فکر کند که نمی‌خواهد.
فرهاد تکیه داد عقب. نگاهش را از نیما گرفت و برای لحظه‌ای روی صورت من نگه داشت. انگار دنبال چیزی می‌گشت که هنوز اسم نداشت.
ساناز زودتر از او لب باز کرد. صدایش نرم بود؛ اما لحنش حساب‌شده؛ همان‌طور که همیشه حرف می‌زد.
– منظورم اینه که تصمیمت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلی

    0

    خدانکنه جریان اسیدپاشی مربوط به پرواز باشه😣

    ۲ ماه پیش
  • هانیه

    1

    یه حسی بهم میگه این خوشحالی پایدار نیس ولی خداکنه که حسم غلط باشه و بهم برسن چون بهم میان 😍💕

    ۷ ماه پیش
  • فاطیما

    1

    عالی بود خسته نباشید گلم 💜💜💜💜

    ۷ ماه پیش
  • پری مامان دخی

    1

    زیبا بود.یعنی قراره چه اتفاق بدی بیفته؟؟؟

    ۷ ماه پیش
کپی شد!