پارت سی :

***
حرف‌هایم را مزه‌مزه کردم؛ نه یک بار، نه دوبار... آن‌قدر در دهانم چرخاندمشان که حس می‌کنم طعمش عوض شده.
بارها در ذهنم تمرین کرده‌ام و در تمام آن تمرین‌های خیالی درست همان‌جایی که باید محکم می‌ایستادم، باختم. به خانواده‌ای می‌باختم که فقط اسم خانواده را یدک می‌کشیدند.
اضطراب در وجودم ریشه دوانده بود و مثل گیاه سمجی بود که پوست را می‌جود و ول‌کن نیست. انگار کسی در دلم رخ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هستی

    0

    ممنون از رومان قشنگت مگه فرهاد پروازبیرون نکردوحالا شد دایه دل سوز ترازمادر

    ۶ ماه پیش
  • فخری

    0

    ممنون از رمان خوبت حنانه جان عالی بود امیدوارم به خیر بگذره💞💞💞💞💞💞

    ۷ ماه پیش
  • فاطیما

    0

    عالی بود خسته نباشید عزیزم ❤️ 😍 ❤️ 😍

    ۸ ماه پیش
  • هانیه

    0

    ای جانننننننن 😍🤤

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️