پارت سی :
***
حرفهایم را مزهمزه کردم؛ نه یک بار، نه دوبار... آنقدر در دهانم چرخاندمشان که حس میکنم طعمش عوض شده.
بارها در ذهنم تمرین کردهام و در تمام آن تمرینهای خیالی درست همانجایی که باید محکم میایستادم، باختم. به خانوادهای میباختم که فقط اسم خانواده را یدک میکشیدند.
اضطراب در وجودم ریشه دوانده بود و مثل گیاه سمجی بود که پوست را میجود و ولکن نیست. انگار کسی در دلم رخ
لطفا صبر کنید...

هستی
0ممنون از رومان قشنگت مگه فرهاد پروازبیرون نکردوحالا شد دایه دل سوز ترازمادر