پارت سی و ششم :
در را که هل دادم، بوی تند دارو و چیزی فلزیتر از خون توی صورتم نشست. اتاق نیمهتاریک بود. نور زرد بالای تخت فقط همانقدر روشن میکرد که درد دیده شود؛ نه اینکه توضیح داده شود.
سهند روی تخت افتاده بود. ناله میکرد؛ صدایی کوتاه و شکسته مثل نفسهایی که راهشان را گم کرده بودند. بانداژ بزرگی بیشتر صورتش را پوشانده بود؛ سفید چرکمرده با لکههایی که هنوز تازه بود. زیر باند خط باریکی از خ
لطفا صبر کنید...

لیلی
0زیبا بود دستمریزاد عزیز دل❤️❤️❤️