پارت سی و ششم :

در را که هل دادم، بوی تند دارو و چیزی فلزی‌تر از خون توی صورتم نشست. اتاق نیمه‌تاریک بود. نور زرد بالای تخت فقط همان‌قدر روشن می‌کرد که درد دیده شود؛ نه این‌که توضیح داده شود.
سهند روی تخت افتاده بود. ناله می‌کرد؛ صدایی کوتاه و شکسته مثل نفس‌هایی که راهشان را گم کرده بودند. بانداژ بزرگی بیشتر صورتش را پوشانده بود؛ سفید چرک‌مرده با لکه‌هایی که هنوز تازه بود. زیر باند خط باریکی از خ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلی

    0

    زیبا بود دستمریزاد عزیز دل❤️❤️❤️

    ۳ ماه پیش
  • هانیه

    1

    عالی بود بانو

    ۷ ماه پیش
  • فخری

    2

    خدا قوت حنانه جون عالی بود قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞 💞

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️