پارت بیست و هشتم :

فصل پنجم: گوییا زلزله آمد، گوییا خانه فروریخت سر من!
بیمارستان همیشه بوی عجیبی داشت. ترکیبی از الکل، اضطراب و امیدهایی که هنوز زنده بودند. آن شب اما برای من بوی دیگری می‌داد. بوی پایان انتظار. بوی چشمانی که فریاد می‌زدند بالاخره شد.
کیفم را محکم‌تر روی شانه جابه‌جا کردم و از در اصلی بیرون زدم. هوا گرگ‌ومیش بود چراغ‌ها تازه روشن شده بود و صدای رفت‌وآمد آمبولانس‌ها مثل تپش قلب ش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هانیه

    1

    وای خدا چقد زیبا و عاشقانه بود این پارت از شوق چشمام اشکی شد قلمت مانا نویسنده عزیز انشالله که بهم برسن 💕💕😍

    ۸ ماه پیش
  • فخری

    1

    خسته نباشی حنانه جون دست گلت درد نکنه مرسی از رمان خوبت قلمت مانا عزیزم💞💞💞💞💞

    ۸ ماه پیش
  • bi bi

    1

    چقد خوشحالم واسش 🫠🥹

    ۸ ماه پیش
  • پری مامان دخی

    1

    چقد پرواز تنهاست که هیچکس رانداره خبرخواستگاریش رابده

    ۸ ماه پیش
  • فاطیما

    1

    عالی بود مرسی عزیزم 💜💜💜💜

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️