پارت بیست و هشتم :
فصل پنجم: گوییا زلزله آمد، گوییا خانه فروریخت سر من!
بیمارستان همیشه بوی عجیبی داشت. ترکیبی از الکل، اضطراب و امیدهایی که هنوز زنده بودند. آن شب اما برای من بوی دیگری میداد. بوی پایان انتظار. بوی چشمانی که فریاد میزدند بالاخره شد.
کیفم را محکمتر روی شانه جابهجا کردم و از در اصلی بیرون زدم. هوا گرگومیش بود چراغها تازه روشن شده بود و صدای رفتوآمد آمبولانسها مثل تپش قلب ش
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

هانیه
1وای خدا چقد زیبا و عاشقانه بود این پارت از شوق چشمام اشکی شد قلمت مانا نویسنده عزیز انشالله که بهم برسن 💕💕😍