پارت بیست و ششم :

هوای بالاشهر بوی فلز می‌داد. سرد، تمیز، بی‌رحم.
ماشین که پیچ آخر را رد کرد، خیابان عریض شد؛ درخت‌ها قد کشیده بودند و ساختمان‌ها با شیشه‌های تیره‌شان انگار آدم را برانداز می‌کردند. اینجا هیچ‌چیز تصادفی نبود؛ نه نور چراغ‌ها، نه فاصلۀ خانه‌ها از هم، نه حتی سکوتی که مثل قانون روی همه‌چیز کشیده شده بود.
دست‌هایم را توی آستین پالتو فروبرده بودم. نه از سر سرما؛ از سر ندانستن. از ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلی

    0

    حیف نیس آدم به این نویسنده هنرمند آفرین نگه آفرین آفّرین آفرین 👏🏻 👏🏻 👏🏻 👏🏻 👏🏻

    ۳ ماه پیش
  • فخری

    1

    ممنون حنانه جون عالی بود قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞 💞

    ۷ ماه پیش
  • فاطیما

    0

    عالی بود خسته نباشید بانو جان ❤️ ❤️ ❤️

    ۸ ماه پیش
  • هانیه

    1

    وای خدا قلبم اکلیلی شد کاش بهم برسن خیلی بهم میان 😍✨🧡💕💕

    ۸ ماه پیش
  • bi bi

    0

    قلبم اومد تو دهنم🤭نویسنده عزیزم خواهشن به این دوتا اسون بگیر گناه دارن 🫠

    ۸ ماه پیش
  • پری مامان دخی

    0

    وای چه حرفای قشنگی

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️