پارت بیست و سوم :
فصل چهارم: در آغوش غریبه یافتم سرایم!
آینۀ چرک جیبیام کجومعوج نشانم میداد. گویی از نگاهی ناخودآگاه گردنم را به آینۀ ناهمواریهای دل و جسمم گره زده بود. خجالت با پوست و خونم عجین شده بود. هر بار که به آینه نگاه میکردم، تصویر دختری را میدیدم که تمام سرپناهش خانۀ غریبه شده بود. تمام اضطرابم را با تکیه به ساختمان سنگنمای خانهاش خالی میکردم. قلبم با هر دقیقهای که به قرارمان
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

محدثه حسین زاده
0حق داره بچه منم بودم خجالت می کشیدم