پارت بیست و نهم :

- الو؟
صدایش که در گوشم پیچید، دلم هری پایین ریخت. مثل لیوانی که از لبۀ میز پرت شود و حتی اگر نشکند، ترک بردارد.
جانم به لب رسیدم تا پاسخش را بدهم.
- سلام دایی. پروازم.
- سلام دایی جون. خوبی؟
چشم‌هایم را بستم. یک ثانیه. فقط یک ثانیه. انگار صدایش از ته چیزی تاریک می‌آمد؛ از جایی که سال‌ها بود درش را بسته‌ بودم.
– از احوال‌پرسی‌های شما.
صدای خودم غریبه‌تر از همیشه بود ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • راحله

    0

    مگه فرهاد ننداخت بیرون پرواز رو چطور به فرهاد زنگ زد ؟ فکر کنم این تیکه اشتباه نوشتین

    ۴ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    بله اسامی رو جابجا نوشتم مقصود، فرید بود

    ۴ ماه پیش
  • سپیده

    0

    احساس میکنم تازه میخوان خان اول رو رد کنن

    ۷ ماه پیش
  • پری مامان دخی

    0

    همش استرس گرفتم که نکنه فعلا یه اتفاقی بیفته که ازدواج نکنن

    ۷ ماه پیش
  • هانیه

    0

    وای خدا چقد زیبا و عاشقانه بود این تیکه آخر انشاالله که بهم برسن 😍💕

    ۷ ماه پیش
  • فاطیما

    0

    عالی بود مرسی عزیزم ❤️❤️👍👍🌹🌹

    ۷ ماه پیش
  • bi bi

    0

    نیما لیاقت پرواز رو داره 🫠این دوتا به هم میان

    ۷ ماه پیش
  • bi bi

    0

    چقد خوشحالم واسش بلخره زندگی رویه خوش بهش نشون داد امیدوارم خوشیش کوتاه مدت نباشه

    ۷ ماه پیش
کپی شد!