پارت بیست و چهارم :
دستهایم را به هم گره زده بودم. انگار آن گره میتوانست دهان پر از حرفهای ناگفتهام را ببندد. نیما برخلاف من آرام بود. آرامشی که بوی عطرش را در فضای خنک بعدازظهر تهران میپراکند، انگار از جنس دیگری بود.
نگاهش روی من ثابت نماند؛ خودمان را گول میزدیم که میانمان قراردادی امضا میشود که فارغ از احساساتمان باشد؛ اما دروغ محض بود. برای جفتمان قمار عاشقانهای بود که در هر صورت من بازن
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاخته
0سلام دوست هنرمندم چرا اولیای داستان میگید رایگانه بعد که نصفش رسید معلوم میشه نیست خوب از همون اول میشه گفت که
۸ ماه پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
این داستان رایگان به اشتراک گذاشته میشه. کسی پولی در ازای خواندن این قصه از شما گرفته؟
۸ ماه پیشMOBI
1چرا حس میکنم رفتار بقیه بخاطره اینه که پرواز بچه نامشروعه! :)
۸ ماه پیشهانیه
1چقد عاشق شخصیت نیما شدم 💕😅 عالی بود
۸ ماه پیشbibi
1چرا طوری رفتار میکنن انگار که بچه واقعی پدر و مادرش نیست چرا داییش اون کارو کرد چرا خانواده پدریش همچین رفتار کردن باهاش چرا نمیخوان یکم هم که شده به این دختر فکر کنن
۸ ماه پیشمحدثه حسین زاده
1نیما رو دوست دارم زیاد... اخلاقش یکمی خوبه🤣🤣🤣
۸ ماه پیشمحدثه حسین زاده
0همه می خوان پرتش کنن بیرون بچه رو
۸ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فخری
0ممنون از رمان خوبت حنانه جان دست گلت درد نکنه عالی بودقلمت مانا 💞💞💞💞💞💞💞