پارت سی و نهم :

***
صبح که بیدار شدم، روی همان تختی بودم که متعلق به نیما بود. چند ثانیه طول کشید تا بفهمم کجا هستم. سقف ناآشنا نبود؛ اما مال من هم نبود. نور صبح از لای پردۀ نیمه‌کشیده با احتیاط وارد اتاق شده بود؛ انگار خودش هم مطمئن نبود اجازه دارد این‌قدر زود به چیزی که دیشب اتفاق افتاده بود، سرک بکشد.
اولین چیزی که حس کردم، گرما بود. نه گرمای هوا، گرمای خاطره.
بدنم هنوز حالت شب را داشت؛ همان ره

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلی

    0

    چقد عالی میشد اگه عکس شخصیتهارو میزاشتی بانوجان

    ۲ ماه پیش
  • فخری

    0

    ممنون از رمان خوبت حنانه جون خسته نباشی گلم قلمت مانا🩷🩷🩷🩷🩷

    ۵ ماه پیش
  • هانیه

    1

    وای چقد غمگین بود 🥺💔

    ۶ ماه پیش
کپی شد!