پارت سی و نهم :

***
صبح که بیدار شدم، روی همان تختی بودم که متعلق به نیما بود. چند ثانیه طول کشید تا بفهمم کجا هستم. سقف ناآشنا نبود؛ اما مال من هم نبود. نور صبح از لای پردۀ نیمه‌کشیده با احتیاط وارد اتاق شده بود؛ انگار خودش هم مطمئن نبود اجازه دارد این‌قدر زود به چیزی که دیشب اتفاق افتاده بود، سرک بکشد.
اولین چیزی که حس کردم، گرما بود. نه گرمای هوا، گرمای خاطره.
بدنم هنوز حالت شب را داشت؛ همان ره

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلی

    0

    چقد عالی میشد اگه عکس شخصیتهارو میزاشتی بانوجان

    ۳ ماه پیش
  • فخری

    0

    ممنون از رمان خوبت حنانه جون خسته نباشی گلم قلمت مانا🩷🩷🩷🩷🩷

    ۶ ماه پیش
  • هانیه

    1

    وای چقد غمگین بود 🥺💔

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️