پارت چهل :
***
بیمار دستش سرد بود. نه از آن سردیهایی که با یک پتو درست میشد؛ سردیای که از زیر پوست بالا میآمد؛ مثل چیزی که مدتها تصمیم گرفته بود بماند.
رگش باریک بود و لجوج. سوزن یکبار خطا رفت. بار دوم انگشتانم کمی لرزید. کسی نفهمید جز خودم؛ ولی زن جوان نگاهش را به پوست سرخ خونآلودش انداخت و مردد نگاهم کرد.
سرم را پایین انداختم؛ تمرکز کردم. نفس را شمردم. امن بودم... کسی در کمین من نب
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

لیلی
0کل زندگی پرواز توی بیمارستانه خب به نظرم عالی بود دست طلا خانومی