پارت نوزده :

کامیون رفت و من ماندم پای پله‌های خانۀ مادربزرگ. آخرین کارتن را گذاشتم روی زمین و دولا شدم تا دستم را به کمرم بکشم. درد تیز و کشیده‌ای از پشت کمر تا پاهایم پیچید. نفسم در سینه حبس شد. چشمانم را بستم و چند ثانیه همان‌جا ماندم؛ انگار می‌خواستم با این درد آشنا شوم؛ با این جسمی که حالا تنها همراهم بود.
وسایل در گوشۀ حیاط تلنبار شده بود. چمدان قهوه‌ای رنگ‌پریده، کارتن‌های درهم‌وبرهم، ک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ستاره

    1

    ممنون از نویسنده بابت این پارت خیلی هیجان انگیز شده داستان

    ۴ ماه پیش
  • Nikoo

    0

    جوری که پرواز بی پناهه دلم و اتیش میزنه انگار هیچکس دیوار کوتاه تر از این بچه پیدا نمیکنه 💔😞 خسته نباشی حنا جون💘

    ۵ ماه پیش
  • فخری

    0

    بلاخره روزهای خوب هم از راه میرسه پرواز جون غصه 😔 نخور ممنون حنانه جان قلمت مانا 💞💞💞💞💞💞

    ۸ ماه پیش
  • فاطیما

    1

    عالی بود خسته نباشید بانو جان ❤️ ❤️ ❤️

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️