پارت نوزده :
کامیون رفت و من ماندم پای پلههای خانۀ مادربزرگ. آخرین کارتن را گذاشتم روی زمین و دولا شدم تا دستم را به کمرم بکشم. درد تیز و کشیدهای از پشت کمر تا پاهایم پیچید. نفسم در سینه حبس شد. چشمانم را بستم و چند ثانیه همانجا ماندم؛ انگار میخواستم با این درد آشنا شوم؛ با این جسمی که حالا تنها همراهم بود.
وسایل در گوشۀ حیاط تلنبار شده بود. چمدان قهوهای رنگپریده، کارتنهای درهموبرهم، ک
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
Nikoo
0جوری که پرواز بی پناهه دلم و اتیش میزنه انگار هیچکس دیوار کوتاه تر از این بچه پیدا نمیکنه 💔😞 خسته نباشی حنا جون💘
۴ ماه پیشفخری
0بلاخره روزهای خوب هم از راه میرسه پرواز جون غصه 😔 نخور ممنون حنانه جان قلمت مانا 💞💞💞💞💞💞
۷ ماه پیشفاطیما
1عالی بود خسته نباشید بانو جان ❤️ ❤️ ❤️
۸ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ستاره
1ممنون از نویسنده بابت این پارت خیلی هیجان انگیز شده داستان