پارت نهم :
***
شب خیلی زودتر از همیشه افتاده بود روی خانه؛ از آن شبهایی که چراغها هم نور نمیداد؛ فقط تاریکی را قاب میکرد.
کلید را که چرخاندم، در مثل پیرمردی خسته ناله کرد. خانه بوی ماندن میداد؛ بوی کسی که رفته ولی هنوز تصمیم نگرفته غیبتش را ق ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

لیلی
0چه قلم خوبی دارین یکی ازسخترین اتفاقات زندگی روکه برا همه پیش میاد عالی توصیف کردین لذت بردم منون ازنویسنده ی عزیز