پارت ششم :
مامان پروین کنارم نشست؛ آرام اما شکسته. شانههایم بیامان میلرزید و صدایم همچون تار نازکی میان دو سنگ بغض گیر کرده بود. قلبم چیزی میخواست که اسم نداشت؛ چیزی شبیه آغوشی گمشده یا شاید فقط بیدار شدن از کابوسی که پایان نداشت.
دستان زمخت و پیرش ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

هانیه
2وای خدا هیچکس غم مادریا پدر را نبیند 🖤🥺