پارت سوم :
درحالیکه در انبوه وسایل شلختۀ کیف به دنبال کلید خانه میگشتم، روزهای هفته را یکی پس از دیگری گذراندم. آسمان آن روز نه تاریخ دوشنبه را به رخ میکشید، نه زیبایی آخر هفته را. پس دردانه در خانه مانده بود و شاید چشمانش را خوابی ناز ربوده بود؛ اما نه… همیشه پس از آمدنم از شیفت شب، عطر بربری و مربای هویجش را از پس پرده و پنجرۀ گشودۀ آشپزخانه میفهمیدم.
مشاجرهای نامفهوم میان دلم با این سکوت سردی که نمیشکست، شکل گرفته بود. میدانستم و یقین داشتم که در کاوش بیحاصل این آرامش به پوچی میرسم. دلهره که به جانم هجوم برد، همزمان سردی کلید دستم را لرزانید. قفل چرخید و در با صدای خشکی باز شد.
به محض باز شدنش هوای خانه تغییر کرد و نفسم از رسوب سردی که در جایجای خانه رخنه کرده بود، منقطع شد. بوی گوشت گندیده زیر بینیام زد و پیش از آنکه حالت تهوع معدۀ خالیام را برقصاند، با دو انگشت آلودهام پرههای باریک بینیام را گرفتم.
خانه، با خانهای که همیشه روزم را به شب و شبم را به صبح میرساند، تفاوت داشت. آفتابی که به داخل خانه میتابید، گرم نبود؛ آشپزخانه هم عاری بود از حضور رؤیایی دردانه. گویا خانهمان را در ژرفای تاریکی و سکوت ساخته بودند. خوشبوکنندهای که رایحهاش در تمام اتاق پراکنده شده بود، حالا به عطری تلخ و بیهوده بدل شده بود. عطری که به بوی مردار بیشتر شباهت داشت تا لوسیون بدن دردانهام. نور سرد صبحگاهی از پنجرهها گذر کرده بود و بهجای آنکه فضایی گرم و زندگیبخش ایجاد کند، سایههایی از بیروحی و فراموشی بر دیوارها کشیده بود.
نگاهم که سمت آشپزخانه چرخید، صداها و حرکات همیشگیاش را در گوشۀ ذهنم حس کردم. قوری چای که روی گاز در حال جوشیدن بود، بخار ملایمی آزاد میکرد و انگار قرار بود یادآور لحظههای شیرینی باشد که با دردانه سپری کرده بودم؛ اما آن صبح، بوی خوش صبحانهای که باید آماده میشد، نه تنها لبریز از لذّتم نکرد، بلکه تهماندهای از انتظار را در درونم انداخت.
- دردونه… کجایی پس؟ من اومدم.
کنجکاوی همچون پرندهای آزاد در درونم به پرواز درآمد. بوی حضورش در خانه همیشه دلم را گرما میبخشید. تصویرش با چهرۀ دلنشین و مهربانش در ذهنم چرخید و میدانستم که تا ثانیههای دیگر صدای گرمش امید میبخشد به قلب فسردهام.
چشم به در اتاقش دوختم و لبخند سوک لبانم نشست. به انتظار آمدنش ایستاده بودم و چشم از در برنمیداشتم. شاید خواب مانده بود... شاید نه، حتماً خواب مانده بود… حتماً فراموش کرده بود ساعت رومیزی مندرسش را کوک کند تا خواب نماند. تنبل شده بود مامانخانمی؛ خواب مانده بود در آبانی که سرمایش نورس بود.
- خواب موندی دردونه. صبحونۀ امروز مهمون من!
صدایش که جان نبخشید به تن ترسیدهام، با گامهایی آرام و نگران راهم را به سمت اتاقش کج کردم. بوی جورابم رد میانداخت روی فرش کرم دردانه. روی همان فرشی که دردانه بارها گوشزد کرده بود با جورابهای کثیفم گلهایش را لگدمال نکنم.
- امروز رو دعوام نکن؛ از فردا قول میدم با دست راه برم روی فرشت.
صدایم میلرزید از هجوم ترس و اضطراب و استیصال. چشمانم پیش از رسیدن به بالینش گلدانهای کمجان و پژمرده را هدف قرار داد. پیش از رفتنم به شیفت قرار بود سیرابشان کند. قرار نبود؟
به اتاق دردانه که نزدیک شدم، حس عجیبی در دلم رخنه کرد و بویی عجیبتر بینیام را سوزاند و عقم گرفت از شدت گندیدگی. شبحی از غم بر سرم سایه افکنده بود و دنیا را تیرهتر میکرد. در را نیمهباز کردم. پایم که روی پادری زبر برجستۀ اتاقش نشست، دیدمش آرمیده در بالینش. بر رخت حریرش و پتویی که تا گردن بالا کشیده و چشمانش را بسان نوزادی تازه از بطن متولد شده برهم فشرده بود. منشأ بو درست همانجا بود… درست کنار رختخوابش. درست از تن او برمیخاست آن بو.
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

فاخته
3ومنی که تا اینجای داستان هنوز متوجه نشدم چی به چیه!🤔🤦 ♀️