پارت دوم :

چشم‌هایش به زمین دوخته شده بود. به قطرات باران که بر روی سنگفرش‌های خیابان جمع می‌شدند و در آن‌ها انعکاس چراغ‌های دوردست بازی می‌کردند. لحظه‌ای گذشت و سرش را بالا آورد و حس کرد که آسمان رنگ عوض کرده. ترسی در هوا پرسه می‌زد که به سرعت نزدیکش می‌شد؛ ترسی غیرقابل پیش‌بینی و پر از تهدید. صداهایی از دور شنیده می‌شد؛ صدای موتوری که سرنشینش می‌تازاند و به سرعت از میان پس‌کوچه‌های تاریک عبور می‌کرد، فضای آرام شب را بر هم زد. لحظه‌ای مکث کرد؛ گویی چیزی در درونش به او هشدار می‌داد. قلبش لحظه‌ای تندتر زد و ثانیه‌ای دیگر نزد. دستش ناخودآگاه پرزهای شال گردنش را لمس کرد؛ اما پیش از آنکه بتواند واکنشی نشان دهد، سایۀ موتورسوار از لابه‌لای تاریکی‌ها به او نزدیک شد.
موتورسوار جوان، با چهره‌ای که در نور خیابان‌ها تنها خطوطی از آن قابل دیدن بود، به سرعت نزدیکش شد و از پشت کمر بطری نحس پلاستیکی را بیرون کشید و در یک لحظه، مایع بی‌رحم و سوزان را در هوا پاشید و صورتش آتش گرفت. داغی اسید همچون ضربه‌ای از آهن بود که بر صورتش فرود آمد. اسید که در حال حرکت به سمت صورتش بود، در نور نارنجی چراغ‌های خیابان همچون شب‌پری خونی در هوا معلق بود. مایع سوزان در ناباوری محض به صورتش برخورد کرد؛ همانند شعله‌ای که از دل آتش بر می‌خیزد، درد مانند سوزشی آتشین به کالبدش حمله‌ور شد. تمام بدنش از دردی بی‌پایان لرزید؛ دردی که مانند هزاران سوزن که به پوستش وارد می‌شد، از سر تا پایش گسترش یافت. پوست صورتش که تا آن لحظه به نرمی ابریشم بود، اکنون شروع به ذوب شدن کرد؛ همچون شمعی که در برابر آتش می‌سوزد.
- سوختـــم... سوخـــتم!
صدا بارها و بارها تکرار شد و نگاه‌های هراسان سمت صورتی می‌چرخید که پوستش در حال آب شدن بود. زیبایی‌اش، جذابیتش، همۀ دارایی‌اش در تمام سال‌های زندگانی‌اش به ثانیه‌ای به یغما رفت و حالا درحالی‌که از داغی اسید می‌سوخت، روی زمین خیس می‌غلتید و فریادی سر می‌داد که فریادرس نداشت. دنیایش آتش گرفت و آخرین چیزی که دید، سیاهی مطلق بود...
****
فصل اول: شاخۀ تکیده، گل ارکیده!
رود خروشان ماشین‌ها در خیابان‌های تهران هیج‌وقت نمی‌آرامید؛ حتی در صبحگاه آبانی که سرمایش را با تشر در صورتم می‌زد و هر برگ درخت با سرماریزه درمی‌آمیخت و روی زمین می‌لغزید؛ حتی اینجا در کوچه‌های نرسیده به مرکز شهر...
کوی نصر نفس می‌کشید. سایۀ درختان بر دیوارهای آجری سر می‌خورد و نور کمرنگ خورشید انگار هنوز مردد بود که بر سرمای این شهر بتابد یا نه. بوی آشنای نان سنگک در هوا پیچیده بود و صدای بلند موسیقی از مغازۀ کناری که داشت برای ماشینی باند می‌انداخت، تکه‌تکه به ذهنم نفوذ کرد.
«خواستم بهت چیزی نگم تا با چشمام خواهش کنم
درا رو بستم روت تا احساس آرامش کنم
باور نمی‌کنم ولی انگار غرور من شکست
اگه دلت می‌خواد بری اصرار من بی‌فایده‌ست.»
نور خورشیدی که از پشت درختان سرسبز و پهنه‌ای از برگ‌های سپیدار می‌تابید، شبکه‌ای از روشنایی و سایه بر روی زمین خلق می‌کرد و نگاه را سمت جایی می‌کشاند که آجرهای سوخته‌ رنگ دورافتاده در فریب‌خوردگی‌اش پنهان شده بودند. آن پرتو دل‌انگیز آغازگر و هشداردهندۀ روزی سرد بود در هفتمین روز از ماه دوم پاییز که به نام آبان سند زده شده بود.
بوی مواد ضدعفونی و الکل و بوی پماد هنوز بر مانتوام مانده بود؛ محکوم شده بودم به حمل آن بوهای بهداشتی که به جای تلخی و شیرینی ادکلن‌های گزاف بر روپوش سفید پرستاری و لباس‌های دیگرم می‌نشست.
درخت قطور بلوط که برگ‌هایش بر همان ابتدای محل سایه افکنده بود، خستگی‌ام را می‌زدود؛ همان درخت و همان آپارتمان دو واحدی برای به یغما بردن خستگی‌هایم کافی بود. به‌محض ایستادن در برابر در آهنی خانه و پژواک درخشش سیاهش زیر پرتو خورشید، انگشتم بدون تعلل بر دکمۀ الماس‌گونۀ زنگ نشست و ثانیه‌ای بعد صدای زمختش گوشم را پر کرد و ترانه‌ای که تا ثانیه‌ای پیش در پستوی ذهنم تکرار می‌شد، پرواز کرد. صدای زنگ خانه همانند یادآوری موسیقی آشنایی بود که در هوای صبح طنین‌انداز می‌شد.
لحظات نه آن‌قدر کوتاه و نه آن‌قدر بلند گذشت و چون عایدی‌ام از تکرار زنگ سکوت بود، برای آخرین بار دکمه را فشردم و گوشم پر نشد از صدای دل‌انگیز دردانه‌ام.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    1

    وای چه شروع تلخی خدا عاقبتمونو بخیر کنه.سپاس حنانه جون 🌹❤

    ۱۰ ماه پیش
  • bi bi

    2

    وایییی خداییی خیلی بدهه که صورتت داغون بشه اونم با اسید

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️