پارت هشتم :
از جا بلند شدم؛ زانوهایم میلرزید. لباسم بوی الکل میداد و توی تنم یخ بود. ذهنم آشفته بود و انگشتانم بیحس؛ اما مجبور بودم.
روزهایی که روی هم سوار شده بود، مثل دو موجی بود که قصد غرق کردنم را داشت.
همتا کنارم قدم برمیداشت و هرازگاهی ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

Nikoo
0چقدر غم پرواز قابل لمسه! جوری که بی حسه و انگار بریده! خسته نباشی زیبا🫠🫀