پارت هشتم :

از جا بلند شدم؛ زانوهایم می‌لرزید. لباسم بوی الکل می‌داد و توی تنم یخ بود. ذهنم آشفته بود و انگشتانم بی‌حس؛ اما مجبور بودم.

روزهایی که روی هم سوار شده بود، مثل دو موجی بود که قصد غرق کردنم را داشت.

همتا کنارم قدم برمی‌داشت و هرازگاهی ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!