پارت بیست :

***
نفس عمیقی کشیدم و از جایم بلند شدم. سردی کف حیاط، به استخوان‌هایم نفوذ کرده بود. سعی کردم پاهایم را قوی‌تر کنم و به سمت در خانه قدم بردارم. صدای مبهمی به گوشم رسید. ترکیبی از نجوا و لحن جدی. مثل زمزمه‌ای که از اعماق زمین به بالا می‌آمد.
وقتی به در رسیدم، از بین شکاف‌های در تصویر دو زن را دیدم. عمه‌ام، زهرا، با چهره‌ای درهم و مادربزرگ، مامان‌رقیۀ‌ مهربانم با نگاهی نافذ و خسته م

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    1

    عالی بود خسته نباشی بانوی خوش قلم قلمت مانا 💞💞💞💞💞

    ۸ ماه پیش
  • سپیده

    0

    نمی دونم چرا بعضی ها اینهمه قلبشون از سنگه حالا خوبه میبینن بیچاره پرواز جایی رو ندارن💔

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️