پارت بیست :
***
نفس عمیقی کشیدم و از جایم بلند شدم. سردی کف حیاط، به استخوانهایم نفوذ کرده بود. سعی کردم پاهایم را قویتر کنم و به سمت در خانه قدم بردارم. صدای مبهمی به گوشم رسید. ترکیبی از نجوا و لحن جدی. مثل زمزمهای که از اعماق زمین به بالا میآمد.
وقتی به در رسیدم، از بین شکافهای در تصویر دو زن را دیدم. عمهام، زهرا، با چهرهای درهم و مادربزرگ، مامانرقیۀ مهربانم با نگاهی نافذ و خسته م
لطفا صبر کنید...

فخری
1عالی بود خسته نباشی بانوی خوش قلم قلمت مانا 💞💞💞💞💞