پارت یازده :
***
خانه زودتر از من بیدار بود. صدای ظرف، صلوات نصفه، کشیده شدن دمپاییها روی سرامیک و بویی که نه عطر بود نه غذا، به مشام میرسید؛ بوی وظیفه!
تا صبح اتاق سارا را گشتم و وقتی سپیده طلوع کرد، هیچ چیزی جز آفتابی که بیرحمانه به صورتم تابید، دستم را نگرفت.
سیاه پوشیدم بیآنکه توی آینه نگاه کنم. میترسیدم چشمهایم چیزی را لو بدهد که خودم هنوز اسمش را بلد نبودم.
بهشت زهرا شلو
لطفا صبر کنید...

فخری
0ممنون از رمان خوبت حنانه جان دست گلت درد نکنه قلمت مانا 💞💞💞💞💞💞