پارت یازده :

***
خانه زودتر از من بیدار بود. صدای ظرف، صلوات نصفه، کشیده شدن دمپایی‌ها روی سرامیک و بویی که نه عطر بود نه غذا، به مشام می‌رسید؛ بوی وظیفه!
تا صبح اتاق سارا را گشتم و وقتی سپیده طلوع کرد، هیچ چیزی جز آفتابی که بی‌رحمانه به صورتم تابید، دستم را نگرفت.
سیاه پوشیدم بی‌آن‌که توی آینه نگاه کنم. می‌ترسیدم چشم‌هایم چیزی را لو بدهد که خودم هنوز اسمش را بلد نبودم.
بهشت زهرا شلو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    ممنون از رمان خوبت حنانه جان دست گلت درد نکنه قلمت مانا 💞💞💞💞💞💞

    ۸ ماه پیش
  • فاطیما

    2

    عالی و مرموز بود بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم ممنون بانو جان ❤️❤️🌹🌹

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️