لیست کلیه پارتهای رمان به ژرفی اندوهت : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 110
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 81
ـ من برای شوهر دادن همه دخترهام استخاره کردم و خوب دراومد، شکر خدا هم همشون خوشبختن، تو که افتخار ندادی قبل عقد یه مشورت با ما بکنی. نگرانی را می شد در چهره ی تک تکشان دید. می دانستم اگر جواب استخاره خوب نباشد تا آخر عمر در دل این پیر مرد جایی ندارم. پیر مرد چشم هایش را می بندد و نیت می کند و ب...
بروزرسانی در : ۴۵۸ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 82
با این حرف ادیب و اطمینان خاطری که به من داد، خیالم راحت شد و به دستشویی رفتم و صورتم را شستم. از دستشویی که برگشتم، ادیب نبود، به اتاق خوابش رفته بود. به اتاق خودم و بچه ها رفتم و لباس هایم را عوض کردم و در حالی که به صورت معصوم سحر و سهیل خیره شدم، به کاری که می خواستم انجام دهم، فکر کردم. من...
بروزرسانی در : ۴۵۸ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 83
زیر آب گرم پاهایم را ماساژ دادم و مدام به خودم دلداری می دادم. ژرفی می تونست خیلی بدتر از این ها باشه. ژرفی زیاد سخت نگیر، دو سه روزه شیرتو از بچه ها قطع می کنی تموم میشه. ژرفی فکر کن مگه تا حالا از رابطه ات با فرهاد لذت برده بودی که الان از رابطه ات با ادیب این قدر ناامید شدی. هر طور بود با...
بروزرسانی در : ۴۵۷ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 84
ادیب ابتدا مرا به طلا فروشی برد و برای سحر یک جفت گوشواره خرید و بعد هم به پاساژی رفتیم. جلوی مغازه ی لباس زیر مکث کرد و بعد دستم را گرفت و داخل مغازه برد. فروشنده بعد از خوشامد گویی نظرم را در مورد طرح و رنگ لباس پرسید. در حال نگاه کردن و انتخاب طرح و رنگ مورد نظرم بودم که ادیب خودش چند طرح و...
بروزرسانی در : ۴۵۷ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 85
آن قدر چند روز اول درد و ناراحتی کشیدم که دیگر زندگی با ادیب برایم خوشایند به نظر نمی رسید. من فقط از زندانی به زندان دیگر منتقل شده بودم. در زندان قبلی زندانبانم پدر و مادر و فرهاد بودند و حالا ادیب بود که زندگی را برایم تلخ می کرد. بعد از یک هفته که دیگر درد سینه هایم تمام شد و تقریبا شیرم خش...
بروزرسانی در : ۴۵۷ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 86
با این حرف بهار، اخم های ادیب در هم می رود و با اخم به من خیره می شود. نمی دانم تقصیر من این وسط چیست؟ مادر داماد با دیدن پریماه اصلا راضی به نظر نمی رسید و مدام نگاهش روی من بود و از من سوالاتی می پرسید: ـ کی ازدواج کردی دخترم؟ نمی دانم چه بگویم فقط سربسته جواب می دهم. ـ خیلی وقت نیست. ـ بچ...
بروزرسانی در : ۴۵۵ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 87
ننه دستی به گونه ام می کشد و دلسوزانه نگاهم می کند. ـ آخه تو که گناهی نداری، به جرم جوونی می خواد بازخواست کنه؟؟؟ ننه را با دلهره و نگرانی راهی می کنم و قول می دهم فردا بعد از رفتن ادیب حتما تماس بگیرم و او را از نگرانی دربیاورم. بچه ها در اتاقشان خوابیده اند و من بعد از سرکشی به آن ها به اتاق...
بروزرسانی در : ۴۵۵ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 88
صبح بعد از رفتن ادیب اول از همه به ننه زنگ می زنم. ـ دخترم خوبی؟ دیشب چی شد؟ ـ خوبم ننه نگران نباش، رگ خوابش دستمه فوری آرومش کردم. آن قدر لحن صدایم شاد بود که ننه یک درصد هم به حرف هایم شک نکرد و خیالش راحت شد. بهار، خواهر بزرگ تر ادیب هم تماس گرفت و جویای احوالم شد. ـ دختر من شرمنده تو شدم...
بروزرسانی در : ۴۵۵ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 89
ـ جدیدا خودسر شدی!!! جوابش را نمی دهم. ـ هرکاری دلت بخواد می کنی. سرم را بیشتر پایین می اندازم. ادیب که دستش را پشت گردنم می گذارد، غافلگیر می شوم، این بار مثل باقی اوقات رفتار نکرد. سرم را که دیوار می کوبد. برای چند ثانیه چشمانم سیاهی می رود و بعد مایعی از پیشانی ام به سمت چشمانم و بعد دماغ...
بروزرسانی در : ۴۵۳ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 90
از حیاط خانه که وارد خانه می شوم به دنبال ادیب می گردم تا علت آوردنمان را به این جا جویا شوم که ادیب از پشت سر غافلگیرم می کند و مرا در آغوش می کشد و زیر گوشم می گوید: ـ اگه از این جا خوشت اومده، لب تر کن. همین امروز قراردادشو می نویسم. ـ خونه ی قشنگیه ولی مگه خونه ی خودمون چه عیبی داره. ـ خون...
بروزرسانی در : ۴۵۳ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 91
اینکه در خانه پدری تحت فشار با فرهاد ازدواج کردم و یک سال بعد با دو بچه طلاق گرفتم. از تهدید های پدر و مادرم و ترس گرفتن بچه هایم، اینکه مجبور شدم دوباره تن به ازدواج با مردی بدهم که نه دوستش داشتم نه می شناختم و در مورد اخلاق های ادیب گفتم. در مورد فکر های درون ذهنم، عصبانیتم سر بچه، خوابگردی ...
بروزرسانی در : ۴۵۳ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 92
دکتر گفته بود حداقل چند هفته زمان لازم است تا تاثیر دارو ها را حس کنم. بالاخره طاقتم تمام می شود و سر بچه ها فریاد می زنم. هر کدام گوشه ای کز کرده اند دیگر جرات غر زدن ندارند. بعد از یک ساعت که صدای زنگ در می آید، هر سه به حیاط می رویم تا در را برای ننه خودمان باز کنیم. ننه در حال خالی کردن یک...
بروزرسانی در : ۴۵۳ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 93
ـ ننه حالا وقت واسه حرف زدن زیاده، بیا یکم بشین نفست بالا بیاد، بعدا در موردش حرف می زنیم. بچه ها آن قدر مشغول بازی با جوجه ها و خرگوش بودند که برای خوردن ناهار به زور به خانه آمدند، سهیل حتی می خواست جوجه اش را با خود به سر سفره بیاورد که مانعش شدم. خرگوشم اما، وقتی حواسمان نبود به سر سفره آم...
بروزرسانی در : ۴۵۰ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 94
به محض تمام شدن کارش به حمام می رود و من سریع به سراغ کتلت ها می روم و زیر گاز را خاموش می کنم و بعد سر و وضعم را مرتب می کنم تا ننه به چیزی شک نکند. ننه طبق هیشه بعد از سلام و احوالپرسی با ادیب، قصد رفتن می کند و بچه ها هم مدام در آغوش ادیب هستند و دست از سرش برنمی دارند، حالا که صورتش را اصلاح...
بروزرسانی در : ۴۵۰ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 95
یک ماه از ماجرای مزاحم تلفنی می گذشت که ادیب با یک سری علائم که به تازگی پیدا کرده بود، نزد پزشک رفت. و جواب همه ی آزمایش ها و عکس ها شد سرطان بدخیم پروستات. به این جای داستانم که می رسم، بشیر کمی در جایش جا به جا می شود. سرم را خم می کنم و به بشیر می گویم: ـ من نه از روی دلسوزی، فقط و فقط بر...
بروزرسانی در : ۴۵۰ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 96
از اینکه با همین حرکت کوچک باعث عوض شدن حال بشیر شده ام شیطنتم گل می کند و اینکه وقتی کنار بشیر بودم، آن قدر خوددار بود که احساس امنیت می کردم و از عاقبت کاری که کرده بودم، ترس به دلم نمی افتاد. گاهی آرزو های آدم خیلی دیر تبدیل به واقعیت می شود و از زمانی که ذوق آن را داشته ای زمان زیادی می گذرد...
بروزرسانی در : ۴۴۸ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 97
این صحنه و این طور دیدنش آن قدر برایم خواستنی و جذاب است که تمام ترس های گذشته ام را پشت سرم جا می گذارم و به سمتش می روم و از پشت در آغوشش می گیرم. بشیر از حرکتم غافلگیر می شود و تکانی می خورد ولی بعد بی حرکت می ماند و شیر آب را می بندد. پوست تنش آن قدر داغ است که شک می کنم، نکند تب دارد؟ لبم...
بروزرسانی در : ۴۴۸ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 98
چند روز از محرم شدنمان می گذشت و هر روز بیش تر از دیروز با هم صمیمی می شدیم. بشیر حالا دیگر به کارگاه خودش می رفت و من هم توانسته بودم منشی قبلی را راضی کنم تا با نوزادش به سرکار بیاید و به کارش ادامه دهد تا نوزاد بزرگ تر شود و بتواند او را پیش مادرش بگذارد. معمولا من زودتر به خانه می رسیدم و ش...
بروزرسانی در : ۴۴۸ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 99
برایشان چایی می آورم و در حالی که روبه روی مادر بشیر نشسته ام در حال مزه مزه کردن حرفی که در ذهنم می چرخد، هستم. اگر حرفم را نمی زدم، امشب خوابم نمی برد. ـ می دونین، بعضی اتفاق ها دست آدم نیست. من به زور با فرهاد، شوهر اولم ازدواج کردم، شوهر دومم هم از سر اجبار بود اما این وسط یه سری ها برای خو...
بروزرسانی در : ۴۴۶ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 100
ـ ما هم رفتیم سرکار، هم درس می خوندیم هم کار می کردیم و خرج خودمونو درمی آوردیم، اما کم کم بنای ناسازگاری گذاشت ک باید تو پول کرایه خونه هم شریک بشید. ما سخت تر کار کردیم تا بتونیم کمک حالش باشیم، ولی بعدش..... سحر که سکوت می کند، سهیل با حرص می گوید: ـ دیگه روش باز شده بود، اوایل خودشو مشتاق ن...
بروزرسانی در : ۴۴۶ روز پیش
