دوست داشتی؟
رمان عاشقانه و خانوادگی, رمان به ژرفی اندوهت از نویسنده سعیده براز

رمان به ژرفی اندوهت

  • زبان فارسی
  • 142.5K 👁
  • 324 ❤️
  • 636 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه به ژرفی اندوهت

ژرفی برای پرستاری از مادربزرگ در روزهای پایانی زندگی‌اش به خانه او می‌آید. اما صدای آزاردهندهٔ کارگاه مبل‌سازیِ همسایه، آرامش روزهای او را به هم می‌زند. وقتی تلاشش برای صحبت با کارگران به تمسخر کشیده می‌شود، سروکلهٔ صاحب جذاب و مرموز کارگاه پیدا می‌شود؛ جوانی با خالکوبی‌های خاص روی بازوانش. این برخورد اتفاقی، ژرفی را وارد ماجراهایی پُرکشش می‌کند؛ ماجراهایی که رازهای پنهان و احساساتی پیچیده را آشکار می‌سازد.

پارت اول

اسم: ژرفی
ریشه اسم: فارسی
معنی: عمق، ژرفا
--------
با صدای تق تق کنتور گاز، چشم باز می کنم، البته اصلا خواب نبودم و فقط چشم هایم را بسته بودم، بلکه خوابم ببرد اما بی فایده بود.
به حیاط می روم و نگاهی به کنتور می اندازم و نمی دانم چرا صدا می دهد، دیروز علتش را از ننه پرسیده بودم و گفته بود عادی است و همیشه همین طور صدا می دهد.
اما من حسابی کلافه شده بودم و حوصله ی این صدای رو مخ و دائمی را نداشتم، مخصوصا که دیشب اصلا نخوابیده بودم.
نگاهی به غذای روی گاز می اندازم که هنوز نپخته است، ناامیدانه به حیاط برمی گردم که چشمم به پیکنیک گوشه ی حیاط می افتد.
غذا را روی پیکنیک می گذارم و فلکه ی گاز را می بندم.
با بسته شدن فلکه ی اصلی گاز، دیگر خبری از سر و صدا نیست و من با خیال راحت سرم را روی بالشت می گذارم اما به محض اینکه چشمانم گرم خواب می شوند، سر و صدای کارگاه مبل سازی که مغازه شان چسبیده به خانه ننه، بلند می شود.
آه از نهادم بلند می شود.
انگار امروز خواب بر من حرام شده است!!!!
با صدای کارگرانی که برای نهارشان نقشه می کشند و قصد خرید لوبیا چیتی دارند، فکری به سرم می زند.
مانتوام را تنم می کنم و از خانه بیرون می زنم و جلوی در کارگاه مبل سازی می ایستم و نفس عمیقی می کشم.
من هر طور شده باید امروز استراحت کنم.
کارگر افغانستانی در را برایم باز می کند.
ـ بله خانم کاری داشتین؟!!
نگاهی به حیاط کارگاه می اندازم و متوجه می شوم که سه کارگر مشغول کار هستند.
ـ میشه اوستا یا صاحب کارتو صدا کنی؟؟
مرد با شنیدن این حرفم اخم می کند.
ـ چرا مگه چی شده؟؟
آن قدر خوب و روان فارسی را صحبت می کند که آدم به شک می افتد اهل افغانستان نباشد.
ـ شما برو صداش کن.
ـ اوستا مشغول کاره، شما بگو برای چی صداش کنم؟؟
اعصابم از این بحث بی خود و بی جا بهم می ریزد و ناخواسته به خاطر بی خوابی های این چند وقت اخیر، صدایم بالا می رود.
ـ صداش کن، تو به این کار ها چیکار داری!!
او هم صدایش بالا می رود و جر و بحثمان اوج می گیرد.
با سر و صدایی که ایجاد کرده ایم، هر سه کارگر به سمت در حیاط می آیند و پشت همکارشان در می آیند.
ـ خانم چه خبره صداتو بردی بالا؟؟
ـ با زبون خوش گفتم می خوام اوستا یا صاحب کارتونو ببینم ولی این آقا تو گوشش نمیره که نمیره.
ـ کی می خواد منو ببینه؟؟
کارگر ها با شنیدن این صدا، راه را برای صاحب کار یا همان اوستایشان باز می کنند.
ـ این خانم بدون هیچ حرف و دلیلی اومده جلوی در می خواست شما رو صدا کنم، هرچی دلیلشو پرسیدم، حرفی نزد و فقط صداشو بالا برد.
پسر جوان که به ظاهر اوستای آن هاست، جلوتر می آید. روی سر و صورتش پر از خاک اره است، مشخص است که داخل کارگاه مشغول برش چوب بوده است.
با دیدن نگاه ثابت من به سر و وضعش، با دستمال دور گردنش، سر و صورتش را تمیز می کند.
یک رکابی تنش است و خالکوبی های روی بدن و بازویش کاملا مشخص است.
می ترسم نکند با آدم شری خودم را در انداخته باشم، اما خودم را از تک و تا نمی اندازم.
ـ بفرمایید من اینجام، امرتون؟؟
ـ می خواستم اگه میشه تا نیم ساعت، نهایت یه ساعت دست از کار کردن بردارید.
با این حرفم هر کدام حرفی می زنند.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان به ژرفی اندوهت
  • آنیتا

    0

    نویسنده قلمت عالیه من بیشتر رمان هاتو خوندم بهترین❤️👌

    ۲ ماه پیش
  • عطیه

    در پارت 1100

    من ۴ تا از رماناتو خوندم ، از جزئیاته نوشته هات مشخصه که درکه بالایی داری و انسانه فهمیده ای هستی ، معتاد شدم به قلمت 👍

    ۳ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    عطیه جونم ❤❤❤❤ ذوق کردم از تعریفت مرسی که به نوشته هام توجه میکنی🥰

    ۳ ماه پیش
  • مهسا

    در پارت 120

    عه وا. از رفتار ژرفی حس می کنم بشیر خیلی جوون تر از خودش باشه 🤔 دوست دختر هم که داره. یعنی کاپل رمان ژرفی و بشیر نیستنننن؟

    ۳ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    بانظرات کلی کیف کردم

    ۳ ماه پیش
  • مهسا

    در پارت 110

    نمی خوام بشیرو فعلا قضاوت کنمااا ولی آخه مرد گنده این چه کاریه🤦🏿 ♀️

    ۳ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    🤣🤣🤣🤣🤣

    ۳ ماه پیش
  • مهسا

    در پارت 630

    عزیزمممم آدمیزاد تو هر سن و سالی باشه وقتی تنهاست و ترسیده فکر مامانشه(: ننه خودش مادر و مادبزرگه و تو این سال و سال مامانشو می خواد

    ۳ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    دقیقا مهسا

    ۳ ماه پیش
  • مهسا

    در پارت 1100

    خدای من🥺🥺 من هیچوقت رمانای غمگین نمی خونم ولی شما طوری داستان ژرفی رو روایت کردین که از همراهی باهاش کمال لذت رو بردم. با آرزوی موفقیت بسیار سعیده خانم❤️

    ۳ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون مهسا جان

    ۳ ماه پیش
  • مهسا

    در پارت 871

    ادیب عقده داره. به خاطر عقیم بودنش حس حقارت داشته همیشه برای همین می خواد حس حقارتشو به یکی دیگه منتقل کنه تا حس خوبی نسبت به خودش پیدا کنه

    ۳ ماه پیش
  • مهسا

    در پارت 841

    این ژرفی هم که هرکی به پستش می خوره قاطی داره. یارو باید بره پیش روانشناس بدجور کنترلگره

    ۳ ماه پیش
  • مهسا

    در پارت 821

    حالا بنده خدا رفتار خیلی خاصی هم نداشت بعضیا خیلی روانی ترن. اون وسواسش هم من چون خودم وسواسیم می فهمم😂

    ۳ ماه پیش
  • مهسا

    در پارت 781

    دختر بیچاره از روز اول که به دنیا اومد بخاطر داشتن اون پدر و مادر بدبخت شد. هر بلایی سرش میاد تقصیر اون دوتاست

    ۳ ماه پیش
  • مهسا

    در پارت 700

    مامانش منحرفه. همش ذهنش سمت اینه که دخترش با پسراس. این زن قطعا بچگی وحشتناکی داشته وگرنه یه مادر نرمال انقدر راجع به دخترش ازین فکرای مریض نمی کنه

    ۳ ماه پیش
  • مهسا

    در پارت 690

    اه این مامان بابای عوضیش کی کاسه کوزه شون جمع می شه عجب جانورای بدردنخورین

    ۳ ماه پیش
  • مهسا

    در پارت 640

    آخی. ننه هم بامزه بود هم بی اعصاب ولی خیلی باحال بود. کاش می موندش تا اخر داستان

    ۳ ماه پیش
  • مهسا

    در پارت 620

    من فهمیدم😀 ادیب می میره این شرکت هم که برای ژرفیه همون شرکت ادیبه. آخی مرد خوبی بود حیف شد.

    ۳ ماه پیش
  • مهسا

    در پارت 380

    بهتر که طلاقش می ده . بیچاره یه بار شانس آورد تو عمرش😂💔

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟