به ژرفی اندوهت به قلم سعیده براز
پارت نود و چهارم :
به محض تمام شدن کارش به حمام می رود و من سریع به سراغ کتلت ها می روم و زیر گاز را خاموش می کنم و بعد سر و وضعم را مرتب می کنم تا ننه به چیزی شک نکند.
ننه طبق هیشه بعد از سلام و احوالپرسی با ادیب، قصد رفتن می کند و بچه ها هم مدام در آغوش ادیب هستند و دست از سرش برنمی دارند، حالا که صورتش را اصلاح کرده است، متوجه لاغریش شدم، ادیب واقعا از دوری ما اذیت شده بود.
با خوردن دارو هایم بهتر و بهتØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
اسرا
5آدمهای که زنگ میزنن اینطورزندگی به هم می ریزن الکی چقدرنفرت انگیزمریض هستن🙏😭
۱۰ ماه پیشم
5واقعا آدم ایتقدر بیشعور،خب وقتی صدای تورو شنیده باز بلافاصله زنگ زده معلومه مثل خودت مرض داره فقط وگرنه وقتی زنگ می زد تو تشریف نامبارک نداشته باشی😠😮🙏🏻🧡🌹
۱۰ ماه پیشAhmadi
5ادیب زود تر میکشتم با یه تصادف
۱ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
خودم میکشمش توحرص نخور جانم😁
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Helia
3ادیت ازت متنفرم اشغال