لیست کلیه پارتهای رمان به ژرفی اندوهت : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 110
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 41
دیگر خبر نداشتند من اگر به کسی از دوستانم برخورد کنم، سفارش می کنم که آن ها اشتباه من را مرتکب نشوند و به هیچ عنوان زود ازدواج نکنند. کسی نداند فکر می کند آن قدر در خانه ی فرهاد خوشگذرانی کرده ام که می خواهم شوهر کردن را هم توصیه کنم!!!! نسبت به چند ماه پیش که سمیه را دیده ام، شکمم بزرگ تر شده ...
بروزرسانی در : ۵۵۰ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 42
با اینکه امیدی به آمدن فرهاد ندارم اما سعی می کنم به خودم بقبولانم که به خاطر فرزندانش هم که شده، خودش را می رساند. آن قدر حالم بد است و موقع انقباضات و درد ها حالم بد می شود که دکتر سفارش می کند، سزارین کنم. همه ی زن های باردار هنگام درد کشیدن، نام مادرشان را صدا می کردند اما من..... هر چقدر ...
بروزرسانی در : ۵۵۰ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 43
خود ننه در گوش بچه هایم اذان می گوید چرا که مردی در اطرافمان نبود تا از او بخواهیم این کار را انجام دهد، نامرد اطرافمان را پر کرده بود. فرهاد زنگ می زند، از اینکه تماس گرفته است، تعجب می کنم. ـ می خوام برای بچه ها شناسنامه بگیرم. از این حرفش حسابی خوشحال می شوم و فکر می کنم شاید سرش به سنگ خور...
بروزرسانی در : ۵۵۰ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 44
سمیه هم یک روز پنهانی دوباره به دیدنم آمد و کلی از دیدن بچه هایم ذوق کرد. همان سرپا و در حیاط صورت بچه هایم را بوسید و مبلغی که می دانم از پول تو جیبی هایش پس انداز کرده بود را به دستم داد. ـ سمیه این چیه؟؟؟ ـ کادو برای بچه هات، خیلی نیست. می خواهم پول را پس بدهم که نمی گذارد. ـ ژرفی ناراحت ...
بروزرسانی در : ۵۵۰ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 45
ـ معلومه که من بهش میگم. باید چشم و گوش شوهرمو باز کنم. ـ آخه زنیکه ی عوضی داری چرت و پرت میگی، دختر تو از گل پاک تره این تهمت ها چیه بهش می بندی؟؟ ـ ژرفی پاک بود تا اینکه با تو گشت پیرزن عفریته. باورم نمی شود مادر اینگونه با ننه حرف بزند، پدر هم دخالتی نمی کند، انگار با حرف های مادر موافق است...
بروزرسانی در : ۵۴۸ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 46
به آدرسی که روی برگه نوشته شده است، می روم. قبل از وارد شدن به شرکت به اسم تابلو نگاه می کنم. می ترسم از انجام کاری که نمی دانم چه عواقبی دارد ولی برای نگه داشتن بچه هایم باید هر کاری که می توانم انجام دهم. وارد دفتر که می شوم، فرهاد را در حال تی کشیدن زمین می بینم، چند ثانیه ای بدون حرف نگاهش ...
بروزرسانی در : ۵۴۷ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 47
ـ چون چاره ی دیگه ای ندارم. ببین من زنمو دوست دارم با بدبختی قانعش کردم از شوهرش طلاق بگیره، مامانم می دونست واسه همین اومد خواستگاری تو. منم باهاش شرط کردم اگه با ازدواج با تو، هنوزم دلم پیش عشقم باشه، ازت طلاق می گیرم، فقط این وسط فکر این دوتا بچه رو نکرده بودم که حالا دیگه به من مربوط نیستن، ...
بروزرسانی در : ۵۴۷ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 48
آن قدر گریه کرده ام که رمغی برای جر و بحث با فرهاد ندارم، فقط با صدای خیلی آرام می گویم: ـ من چیزی بهش نگفتم، خودش حرف هامونو تو خیابون شنیده!!! ـ آره منم گوشام مخملی، باور کردم. با صدای مرد که حالا فهمیدم نامش ادیب مقدم است، وارد دفتر کارش می شویم و با فاصله از یکدیگر روی مبل می نشینیم. مرد ...
بروزرسانی در : ۵۴۷ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 49
فرهاد که از این رفتار مقدم شوکه شده است، در بلند شدن از جایش تعلل می کند که مقدم دوباره و این بار فریاد می زند. ـ گم شو از جلو چشم هام دور شو. با فریاد ادیب هم من و هم فرهاد از جایمان بلند می شویم. ـ تو بمون. فرهاد مشکوک به من و ادیب نگاه می کند که با تشر ادیب سرش را پایین می اندازد. ـ چیه م...
بروزرسانی در : ۵۴۷ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 50
صدای گریه بچه هایم از داخل خانه می آید و فشار هایی که امروز تحمل کرده ام دیگر خارج از توانم است. ننه من را دیده است ولی از آن جایی که مادر هنوز پشتش به من است، متوجه حضورم نشده است. با تمام توانم بازوی مادر را می گیرم و او را به سمت عقب می کشم، کاری را که انجام می دهم دست خودم نیست، انگار من دا...
بروزرسانی در : ۵۴۶ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 51
ـ مگه میشه ننه؟ وقتی می بینم به خاطر من کلی حرف از مامان و بابام می شنوی، می خوام دیوونه بشم. امروزم که مامانم با این کارش........ ننه همان طور که سحر را گرفته است تا بتواند راحت شیرش را بخورد، می گوید: ـ تقصیر خودمه، اگه من پسرمو درست تربیت کرده بودم، نمی ذاشت زنش رو مادرش دست بلند کنه، حتما ک...
بروزرسانی در : ۵۴۶ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 52
وارد دفترش که می شوم خیلی جدی می پرسد: ـ مگه بهت نگفتم دیگه با این مرتیکه حرف نزن و التماسشو نکن؟!!!! ـ اومده بودم با شما صحبت کنم و پیشنهادتون رو بشنوم که فرهاد منو دید فکر کرد می خوام با اون حرف بزنم، اون جوری رفتار کرد. ادیب در حالی که دستی به ته ریشش می کشد، پشت صندلی اش می نشیند و می گوید...
بروزرسانی در : ۵۴۶ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 53
فقط خانواده ام از این موضوع خبر دارن و دلیل مجرد بودنمو می دونن، به غیر از اون همه فکر می کنن من آدم زن گرفتن و تاهل نیستم یا اینکه خیلی هوس بازمو به پای زن موندن برام سخته. ادیب چند لحظه سکوت می کند و دستی میان موهایش می کشد، انگار بیان این واقعیت برایش خیلی سخت است. ـ اگه می خوای و راه دیگه ا...
بروزرسانی در : ۵۴۶ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 54
دیگر با ننه بحث نمی کنم، خودم هم نمی خواستم به این زودی به پیشنهاد ادیب پاسخ مثبت بدهم و بهتر بود مدتی روی پیشنهادش فکر می کردم و عواقب این کار را در نظر می گرفتم. چند روزی را بدون اتفاق و جنجال گذراندیم و کم کم در حال فراموش کردن پیشنهاد ادیب بودم چرا که فکر می کردم با کاری که ننه با مادرم کرده...
بروزرسانی در : ۵۴۴ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 55
ـ پیشنهادتون رو قبول می کنم. ادیب انگار که می دانست بالاخره جوابم مثبت است، بدون اینکه تعجب کند، می گوید: ـ باشه، هر وقت عده ات تموم شد بگو تا بریم کار های عقد و انجام بدیم. ـ من تا اون موقع وقت ندارم، باید همین فردا از این جا برم. ـ حالا چرا فردا؟؟ جنجال امروز را برایش تعریف می کنم. ـ آخه ...
بروزرسانی در : ۵۴۴ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 56
ـ من یه مدت نیستم، اینجارو مثل خونه ی خودتون بدونید، هر سوالی هم داشتین از فرنگیس بپرسین، راهنماییتون می کنه. ننه در حالی که سحر را در آغوشش تکان می داد، می گوید: ـ خدا ازت راضی باشه. ـ خواهش می کنم. ادیب که به سمت در می رود به من اشاره می کند تا دم در همراهیش کنم. همراهش می روم. به جلوی در ...
بروزرسانی در : ۵۴۴ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 57
ـ ننه، مامان و بابا چرا اینجورین؟ چرا با من سر لجن؟؟؟ ـ والا باباتو فکر کنم من بد تربیت کردم که این قدر بی عرضه بار اومده و هرچی مامانت میگه گوش میده ولی مامانت بچگی خیلی سختی داشته، خیلی از دست داداش هاش کتک خورده، می بینی الانم با هم رابطه چندانی ندارن. سهیل که خوابش می برد، آرام سر جایش می خ...
بروزرسانی در : ۵۴۳ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 58
با ذوق به سفره ای که فرنگیس چیده است، نگاه می کنم. تا به حال غیر از پنیر و کره و یک مربا سر سفره ندیده ام و حالا با دیدن مربا های رنگارنگ و خامه و کره بادام زمینی و شکلات صبحانه، نمی دانم کدام را انتخاب کنم. با ولع لقمه می گیرم و تا زمانی که حسابی سیر نشده ام دست از خوردن نمی کشم. بعد از خوردن...
بروزرسانی در : ۵۴۳ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 59
فرنگیس و ننه برای نهار کوفته درست کردند و دور هم غذایمان را خوردیم. تا زمانی که ادیب برگردد، فرنگیس من را با اخلاقیات ادیب آشنا کرد. اینکه تا به حال ندیده است زنی را به خانه بیاورد، مرد با اخلاقی است اما سختگیری های خاص خودش را دارد و دوست دارد همیشه راس ساعت 1 اگر خانه بود، نهارش را بخورد و هم...
بروزرسانی در : ۵۴۳ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 60
گوشی را که می گذارم کمی نگران فردا می شوم. این دو هفته را در کمال آرامش و آسایش زندگی کرده بودیم و حالا قرار بود ادیب برگردد و حالا آیا این آرامش قرار بود باقی بماند و ماندگار شود؟؟؟ خبر آمدن ادیب را به فرنگیس می دهم. برای برگشتن او خانه را آماده می کند. نسبت به روز های قبل بیش تر نظافت می کند. ...
بروزرسانی در : ۵۴۳ روز پیش
