پارت هشتاد و دوم :

با این حرف ادیب و اطمینان خاطری که به من داد، خیالم راحت شد و به دستشویی رفتم و صورتم را شستم. از دستشویی که برگشتم، ادیب نبود، به اتاق خوابش رفته بود.
به اتاق خودم و بچه ها رفتم و لباس هایم را عوض کردم و در حالی که به صورت معصوم سحر و سهیل خیره شدم، به کاری که می خواستم انجام دهم، فکر کردم.
من باید این کار را انجام می دادم تا آرامشی که در اینجا داشتم را حفظ می کردم.
بشیر دستش را باÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    1

    حالا بنده خدا رفتار خیلی خاصی هم نداشت بعضیا خیلی روانی ترن. اون وسواسش هم من چون خودم وسواسیم می فهمم😂

    ۶ ماه پیش
  • درسااا

    0

    این همه دردی که ژرفی میکشه حقش یک پایان خوش بهش برسه

    ۷ ماه پیش
  • اسرا

    2

    خب این هم عیب ادیب🙏

    ۱ سال پیش
  • آمنه

    4

    ای کاش ژرفی این حرف رو نمیزد اخه برای بشیر سخت هست واگه حرفی نمیزد وفقط میگفت ازدواج کردم خود بشیر متوجه می شود رابطه دارن و حالا رابطه آنها خوب بود یا بد نباید میگفت و اگه دچار مشکل شده باید پیش دکتر میرفت تا درمان شود نه که به بشیر بگه گناه داره پارت عالی

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️