لیست کلیه پارتهای رمان به ژرفی اندوهت : پارت های 101 تا 110
تعداد کل پارت های منتشر شده : 110
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 101
کلید خانه ویلایی سابق را در جیب سحر می گذارم و کارت اعتباری هم به دست سهیل می دهم. ـ اگه ادیب همه داراییشو به نام من زد، واسه این بود که می ترسید فرهاد بعد از مرگش با دوز و کلک اموالتون و از چنگتون دربیاره ولی این دلیل نمیشه که شما از ارثش محروم بشید. تو خونه ویلایی بمونید، اون متعلق به شماست. ...
بروزرسانی در : ۴۴۷ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 102
با بشیر تماس می گیرم که با خبرش کنم که تماسم را رد می کند و بلافاصله خودش تماس تصویری برقرار می کند. ـ خانم من، نفس من چطوره؟؟؟ بشیر مدادی پشت گوشش است و از کارگاه خارج می شود. ـ من خوبم، تو چطوری؟ ـ منم خوبم، دارم میرم برای ناهار. ـ بشیر من دارم با خواهرم میرم یه سر به مامانم بزنم، خواستم ب...
بروزرسانی در : ۴۴۷ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 103
ـ از شانس تو، همه ی روش های من و بابات اشتباه بود. ـ اومدیم و باور کردم از روی بی تجربگی اون بلا ها رو سرم آوردین، دلیل اینکه می خواستین بچه هامو ازم بگیرین چی بود؟ مادر کلافه دستی به دستمالی که دور سرش پیچیده است، می کشد. ـ من از مادر بزرگت متنفر بودم. توام همش می رفتی طرف اون، دلم نمی خواست ...
بروزرسانی در : ۴۴۴ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 104
ـ خیلی کندی بشیر، الان لاک پشت با اون سرعتش به مقصد رسیده بود! بشیر صورتش را جلوتر می آورد. ـ توام بلدی دل ببری. هر جایی رو می بوسی الا و اون جای اصلی!!! لب هایم را نزدیک لب هایش می کنم و زمزمه می کنم: ـ اون وقت جای اصلی میشه کجا؟؟؟ ـ همین جا. لب هایش را که روی لب هایم می گذارد، در عرض چند ...
بروزرسانی در : ۴۴۲ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 105
ـ شما کی هستین؟ مطمئنم صدایم می لرزد که سمیه و بشیر نگران نگاهم می کنند و بشیر لب می زند. ـ کیه؟ ـ منو نمی شناسی؟ من همونیم که وقتی تنهایی و کسی پیشت نیست، زنگ می زنی بیام پیشت. ضربان قلبم آن قدر شدت گرفته است که هر لحظه احساس می کنم قلبم از قفسه سینه ام بیرون بزند. ـ چی شد؟ لال مونی گرفتی؟ ...
بروزرسانی در : ۴۴۲ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 106
می دانم پریماه از من متنفر است، از آن شب که مادر خواستگارش مرا به جای او پسندید، از من کینه به دل گرفت. جوابش را نمی دهم و با بشیر قصد رفتن می کنیم که مادر ادیب جلو می آید. حس می کنم او هم می خواهد مثل پریماه زخم زبان بزند، اما... دست دور گردنم می اندازد و پیشانی ام را می بوسد و بعد در حالی که...
بروزرسانی در : ۴۴۲ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 107
به ماشین برمی گردم و بشیر در حالی که دستم را گرفته است، می گوید: ـ خوبی؟ سری تکان می دهم. ـ انتخاب من نبوده که پدر و مادرم همچین آدم هایی باشن، پس کاریم از دستم برنمیاد. بعد از شش ماه بالاخره قبول می کنم که عقد کنیم، بشیر چند باری دور خودش می چرخد و با استرس شروع به شمردن کار های که باید انجا...
بروزرسانی در : ۴۴۲ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 108
آن قدر با سمیه غرق خاطرات قدیمی می شویم و به رفتار های سمیه می خندم که متوجه گذشت زمان نمی شوم. سمیه گوشی اش را چک می کند و در همان حالت می گوید: ـ شوهرت یه جوری با محبت نگات می کنه که اگه نمی دونستم چند ماه بهم محرم بودین، فکر می کردم امشب اولین شبتونه!!! برمی گردم و مچ بشیر را می گیرم که خیر...
بروزرسانی در : ۴۴۲ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 109
هفت ماهه باردارم، یک سال بعد از عقد با بشیر و تحت نظر دکتر روانشناسم و دکتر زنان، باردار شدم. بشیر وقتی فهمید دوقلو باردارم، پیشانی اش را به پیشانی ام چسباند و گفت: ـ باور کن من خیلی تلاش نکردم، نمی خواستم اذیت بشی، من فقط واسه یه دونه بچه زور زدم. با این حرفش آن قدر خندیده بودم که بشیر ترسیده...
بروزرسانی در : ۴۴۲ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 110
ـ بچه ها رو خبر کنم؟؟ ـ نه ولشون کن می ترسن، همین تو یکی رو زهره ترک کردم، بسه. بشیر دستی به صورتش می کشد. ـ من خوبم، اصلا هول نکردم. با یادآوری وقتی که در اتاق پهلویش به گوشه تخت خورد و از شدت درد به دور خودش چرخید، خنده ام می گیرد اما دردی که حس می کنم باعث می شود لبخندم را فرو بخورم. بشیر...
بروزرسانی در : ۴۴۲ روز پیش
