پارت نود و هشتم :

چند روز از محرم شدنمان می گذشت و هر روز بیش تر از دیروز با هم صمیمی می شدیم. بشیر حالا دیگر به کارگاه خودش می رفت و من هم توانسته بودم منشی قبلی را راضی کنم تا با نوزادش به سرکار بیاید و به کارش ادامه دهد تا نوزاد بزرگ تر شود و بتواند او را پیش مادرش بگذارد.
معمولا من زودتر به خانه می رسیدم و شام را آماده می کردم، بشیر هم حدود یک ساعت بعد می رسید.
در حال چیدن میز شام بودیم که کسی با مشت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    3

    مثلا خیلی دفاع خوبی از خودش کرد؟ دقیقا مهر تایید زد به حرفاشون،اینا هرجا برن این حرفو جار می زنن آبرو براش نمی ذارن بمونه 😮🥺🙏🏻💚

    ۱۰ ماه پیش
  • اسرا

    2

    واقعاکه مادردخترباهم آمدند🙏

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️