پارت نود و هشتم :

چند روز از محرم شدنمان می گذشت و هر روز بیش تر از دیروز با هم صمیمی می شدیم. بشیر حالا دیگر به کارگاه خودش می رفت و من هم توانسته بودم منشی قبلی را راضی کنم تا با نوزادش به سرکار بیاید و به کارش ادامه دهد تا نوزاد بزرگ تر شود و بتواند او را پیش مادرش بگذارد.
معمولا من زودتر به خانه می رسیدم و شام را آماده می کردم، بشیر هم حدود یک ساعت بعد می رسید.
در حال چیدن میز شام بودیم که کسی با مشت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    3

    مثلا خیلی دفاع خوبی از خودش کرد؟ دقیقا مهر تایید زد به حرفاشون،اینا هرجا برن این حرفو جار می زنن آبرو براش نمی ذارن بمونه 😮🥺🙏🏻💚

    ۷ ماه پیش
  • اسرا

    2

    واقعاکه مادردخترباهم آمدند🙏

    ۷ ماه پیش
کپی شد!