به ژرفی اندوهت به قلم سعیده براز
پارت نود و هشتم :
چند روز از محرم شدنمان می گذشت و هر روز بیش تر از دیروز با هم صمیمی می شدیم. بشیر حالا دیگر به کارگاه خودش می رفت و من هم توانسته بودم منشی قبلی را راضی کنم تا با نوزادش به سرکار بیاید و به کارش ادامه دهد تا نوزاد بزرگ تر شود و بتواند او را پیش مادرش بگذارد.
معمولا من زودتر به خانه می رسیدم و شام را آماده می کردم، بشیر هم حدود یک ساعت بعد می رسید.
در حال چیدن میز شام بودیم که کسی با مشت
لطفا صبر کنید...

م
3مثلا خیلی دفاع خوبی از خودش کرد؟ دقیقا مهر تایید زد به حرفاشون،اینا هرجا برن این حرفو جار می زنن آبرو براش نمی ذارن بمونه 😮🥺🙏🏻💚