لیست کلیه پارتهای رمان به ژرفی اندوهت : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 110
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 61
هیچ وقت کامل ریش هایش را نمی زد، همیشه ته ریش داشت، موهایش حالت جو گندمی داشت و مو های کنار شقیقه اش کاملا سفید شده بود. بینی و لب هایش به صورتش می آمد و چشم هایش میان اجزای صورتش از همه بیشتر خودنمایی می کرد. ادیب حتی در سن سی و پنج سالگی از فرهاد هم جذاب تر بود. یاد فرهاد می افتم، اگر فرهاد م...
بروزرسانی در : ۵۴۱ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 62
ـ مبارکت باشه دخترم، انشالله به خوشی استفاده کنی. ـ مرسی. راستی ننه برای تو هم سوغاتی آورده. پاکت ننه را به دستش می دهم. ادیب برای ننه یک جعبه زیبا که با طرح های سنتی تزیین شده بود و یک جا سرمه ای، آورده بود. ننه با سینی چایی به پذیرایی می رود و برای ادیب چایی می برد، من هم به اتاقم می روم تا ...
بروزرسانی در : ۵۳۹ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 63
ـ نگاهت طوریه که انگار زمان و مکان و گم کردی...... انگار تو گذشته گیر کردی تا مسئولیت هات کمتر بشه، انگار...... ـ انگار چی؟ ـ خسته ای، خیلی خسته ای. ـ من تا توان داشته باشم خودم از مادر بزرگم نگهداری می کنم، اگه برای مادرت سخته بعضی روز ها میاد پیشش، بهم بگو تا دیگه تنهاش نزارم. ـ منظور من ای...
بروزرسانی در : ۵۳۹ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 64
نمی دانم چند ساعت بالای سر ننه نشسته ام، فقط متوجه روشنی هوا می شوم اما باز هم نمی توانم از بالای سر ننه تکان بخورم. من فقط یک فرد را از دست نداده بودم، ننه پدر و مادر و خواهر و برادر و شوهر و بچه ام بود، ننه همه کسم بود، تمام کسانی که دوست داشتم، به اندازه ی ننه در زندگی ام نقش نداشتند، ننه یک ...
بروزرسانی در : ۵۳۹ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 65
بشیر صبحانه وقتی برای خودمان حلیم خریدم، برای ژرفی هم حلیم بردم اما هر چه با او تماس گرفتم، جواب نداد تا اینکه خیلی آشفته و با کلمات در هم و برهم جوابم را داد. می دانستم معمولا این ساعت خواب نیست و دلیل این طور پاسخ دادنش، خواب آلودگی نیست، هر چه در می زنم، در را هم باز نمی کند، به ناچار با هما...
بروزرسانی در : ۵۳۹ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 66
بهاره را صدا می کنم و می گویم از کنار ژرفی تکان نخورد و هوایش را داشته باشد، بهاره ابتدا کمی با سوء ظن نگاهم می کند و بعد می رود. برایم مهم نیست بهاره و یا مادر چه فکری در موردم می کنند، دیگر ترسی از آشکار شدن احساسی که دارم، ندارم. معصومه و مادرش هم برای تسلیت گفتن به خانه ی فروزان خانم می آین...
بروزرسانی در : ۵۳۹ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 67
بعد از رفتن همسایه ها و تعدا کمی از افراد فامیل، حالا فقط ژرفی و پدر و مادرش و خواهر و برادرش سر خاک مانده اند. من با چند قدم فاصله از آنها نزدیک قبر دیگری ایستاده ام. ـ خب ژرفی، ننه ات هم که مرد. الان پشتت به کی گرمه؟ باورم نمی شود این حرف را مادرش گفت!!! هیچ کس میان حرفش نمی پرد، خواهر و ب...
بروزرسانی در : ۵۳۷ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 68
اما من پشت سرشان چند قدم برمی دارم و به خواهر و برادر ژرفی می گویم: ـ بیچاره ژرفی که خواهر و برادر بی غیرت و بی عاطفه ای مثل شما داره. خواهر ژرفی بر میگردد و با لحن کاملا طلبکارانه ای می گوید: ـ ما تو دعوای مامان و بابا هیچ دخالتی نمی کنیم، خودشون می دونن و ژرفی. سرم را جلو می برم و در حالی ک...
بروزرسانی در : ۵۳۷ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 69
می گویند خاک سرد است، بلکه سردی خاک از آتش وجود ژرفی کم کند. به خانه که برمی گردیم، تقریبا مهمانی نمانده است، فقط چند نفری از همسایه ها هستند که آن ها هم بعد از دیدن ژرفی و گفتن تسلیت دوباره می روند. مادر و بهاره، ژرفی را به اتاق خواب می برند و کنارش می مانند و من هم در حیاط خانه منتظر می مانم ...
بروزرسانی در : ۵۳۷ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 70
در را که باز می کنم، پدر و مادرش یک قدم به عقب بر میدارند. ـ چیه؟ چخبره اول صبحی؟ مادر ژرفی نیشخندی می زند و رو به شوهرش می گوید: ـ تحویل بگیر رحیم، دخترت شب اول قبر مادرت، مرد آورده خونه!!! زبان به دهان می گیرم تا بدترین فحش ها را که لیاقتشان است، نثارشان نکنم. از شدت فشار عصبی که تحمل می ک...
بروزرسانی در : ۵۳۶ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 71
پدرش روبه روی ژرفی می ایستد. کاملا هوشیارم که اگر دستش را بخواهد بلند کند با همین دست داخل گچم جوری دستش را بزنم که مانند من گچ لازم شود. ـ چی میگی؟ ـ ننه خونه رو فروخته. ـ داری دروغ میگی، می خوای منو و اذیت کنی. این بار مادرم می گوید: ـ راست میگه، فروخته، ما و چند تا از همسایه ها رو هم شاهد...
بروزرسانی در : ۵۳۴ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 72
بشیر سینی غذا را روی میز می گذارد، نگاهی به کشک بادمجان و مخلفاتش می اندازم و حسابی گرسنه ام می شود، آخرین باری که کشک بادمجان خوردم، در خانه ننه بود وقتی هنوز توانایی آشپزی کردن داشت..... ـ مامانت دوباره خودشو توی زحمت انداخت. بشیر در حالی که روی صندلی می نشیند، به من اشاره می کند که من هم به ...
بروزرسانی در : ۵۳۴ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 73
ـ دستت درد نکنه، خدا به سفره اتون برکت بده. ـ نوش جونت. بشیر در حال جمع و جور کردن سینی غذاست که می پرسم. ـ حالا که دستت خوب شده، نمیای اینجا؟ بشیر دست از کارش می کشد و سوالی نگاهم می کند. ـ چرا نباید بیام؟ ـ خوب حالا که دستت خوب شده، می تونی تو تولیدی خودت کار کنی و درآمد بیشتری داشته باشی...
بروزرسانی در : ۵۳۴ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 74
ـ غذا درست کردی؟ اگه حوصله نداری ولش کن من غذا میارم. ـ درست کردم، حاضر و آماده است واسه فردا. در طی این دوماهی که از فوت ننه گذشته بود و من به خانه ی خودم برگشته بودم، بشیر گاه و بیگاه پیام می داد و جویای احوالم می شد. مرا به وجودش و بودنش عادت داده بود، نه از سر اجبار و زور بلکه با همین محبت...
بروزرسانی در : ۵۳۲ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 75
بشیر دست فرهاد را در نزدیکی صورتش نگه داشته است و فرهاد هر چه زور می زند، نمی تواند دستش را آزاد کند. معلوم است می خواسته پایش را از گلیمش دراز تر کند و به بشیر سیلی بزند که بشیر دستش را گرفته بود. ـ بگو این مردک دستمو ول کنه. ـ بشیر اگه خودش بخواد دستتو ول می کنه. ـ عه ژرفی، مثلا اومدم باهات...
بروزرسانی در : ۵۳۲ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 76
پس برای این موضوع آمده بود، کفگیرش به ته دیگ خورده بود و حالا آمده بود به خیال خودش راه حلی برای این مشکلش پیدا کند. قبل از اینکه در را پشت سرش ببندم، می گویم: ـ خودت بودی که هواییشون کردی بیان پیشت، حالا خودتم زحمتشو بکش و بهشون بگو دیگه عرضه نگهداری ازشون و نداری، ته ته زورت همین چند ماه بود؟...
بروزرسانی در : ۵۳۲ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 77
و بعد وارد جزییات بیشتری می شوم، جزییاتی که برای خودم هم دردناک است اما بشیر باید می دانست زنی که روبه رویش است، چه اتفاقاتی را پشت سر گذاشته است. باید می فهمید تا درست فکر می کرد که آیا این علاقه آخر و عاقبت دارد یا نه؟؟؟ از قول ادیب می گویم که قرار بود با من کاری نداشته باشد و رابطه ای شکل نگ...
بروزرسانی در : ۵۳۲ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 78
فکر می کنم نکند از ظاهر جدیدم خوشش نیامده است. ـ اونجوری که می خواستی نشدم؟؟؟ ادیب که با این حررفم غافلگیر شده است، می گوید: ـ چی؟ ـ میگم یه جوری نگاه می کنی، خوشت نیومده؟ فردا برم رنگ مو های خودمو بزارم؟ از اینکه مچش را هنگام نگاه کردن به خودم گرفته ام، عصبی می شود. ـ من اصلا به تو نگاه نم...
بروزرسانی در : ۵۳۰ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 79
به صورتم کرم پودری می زنم به همراه ریمل و رژ لب. به مابقی لوازم آرایشی که ادیب برایم گرفته است، نگاه می کنم و به غیر از وسایلی که استفاده کرده ام از بقیه سردر نمی آورم و می ترسم با استفاده ی نابه جا و نادرست قیافه ام را مضحک کنم. بعد از حاضر شدنم به سراغ ننه می روم تا در آماده کردن بچه ها کمکش ک...
بروزرسانی در : ۵۳۰ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 80
داماد هایشان، آدم های محترمی بودند و من در کنار خانواده شان معذب نبودم. میز را به کمک خواهر های ادیب می چینم، حواسم به پدر ادیب است که حالا سحر را در آغوش گرفته است. همسرش هم رو به رویش در حال تکان دادن سهیل است. سحر و سهیل به خوبی توانسته بودند همه را سرگرم کنند. خواهر بزرگ ادیب که تقریبا چهل...
بروزرسانی در : ۵۳۰ روز پیش
