لیست کلیه پارتهای رمان به ژرفی اندوهت : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 110
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 21
به آشپزخانه می روم و برای پدر چایی می آورم که می گوید: ـ دختر تا کی نمی خوای عقل بگیری؟ چرا مادرتو اینقدر اذیت می کنی؟ مادرت طوریش بشه یا بزاره بره تو عرضه ی نگهداری از خواهر و برادرتو داری؟ حرفی نمی زنم، با فاصله از آن ها در دور ترین حد ممکن می نشینم و در حالی که پدر مرا نصیحت می کند من به دنی...
بروزرسانی در : ۴۸۶ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 22
ـ اگه بدونی تا همین سیزده سالگیش چقدر خون به جیگر من کرده این حرفو نمی زدی. مسواک به دست، دهانم از شنیدن حرف های مادر بازمانده است. ـ مگه چیکار کرده؟ ـ رحیم، دخترمون جدیدا خیلی مشکوک شده، ظهر ها دیر میاد خونه، میره تو دستشویی درو قفل می کنه دیر میاد بیرون، آهنگ های عاشقانه از تلویزیون گوش میده...
بروزرسانی در : ۴۸۶ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 23
سمیه: ژرفی با ننه ات حرف بزن، اون بزرگ تره تو هم خیلی دوست داره، حتما بابات به حرفش گوش میده. ـ نمی دونم. سرم را مابین دستم هایم گرفته ام، حسابی کلافه ام، در این زمان به تنها چیزی که اصلا فکرش را هم نمی کردم، قضیه ی ازدواج بود. تازه می خواستم خودم را برای امتحانات آخر سال آماده کنم و بعد هم کلا...
بروزرسانی در : ۴۸۶ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 24
چایی را که به ننه تعارف می کنم و می نشینم، ننه می گوید: ـ شنیدم دیشب برای ژرفی خواستگار اومده بود؟؟ با این حرف ننه مادر و پدر ابتدا نگاهی بهم می اندازند و بعد با بد بینی به ننه نگاه می کنند. ـ نه، کی همچین حرفی زده؟ ـ همسایه ها دیدن، مهمون غریبه اومده خونتون با جعبه شیرینی. مادر با عصبانیت ر...
بروزرسانی در : ۴۸۶ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 25
پشتم به آن هاست ولی از شدت خجالت شانه هایم خمیده شده است و در خودم فرو رفته ام و از خدا می خواهم ای کاش زمین دهن باز می کرد و مرا در خود می بلعید تا دیگر حرف ها و تهمت های مادر خودم را نمی شنیدم. ای کاش حداقل یک درصد شک داشتم که مادر واقعیم نیست تا هضم این حرف ها برایم آسان تر مش د اما شباهتی که...
بروزرسانی در : ۴۸۶ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 26
ـ به به، خوشم باشه، هنوز نه به داره نه به باره، خانم می خواد قید درس خوندنو بزنه. پس اون دعوایی که دیشب راه انداختی، نمایش بود واسه ظاهر سازی؟ انگار خودت خیلی ام بدت نمیاد شوهر کنی و از درس خوندن راحت بشی. مادر دلیل این حال و روزم را درک نمی کرد، برای اینکه کمتر حرف بارم کند از جایم بلند می شوم ...
بروزرسانی در : ۴۸۶ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 27
تصمیم می گیرم دیگر ننه را درگیر این ماجرا نکنم، طفلی اگر ننه حرفش برو داشت همان دفعه ی اول صحبت هایش نتیجه می داد، دیگر درست کردن ماجرایی دیگر، بحث و جدل دیگر بی فایده و بی ثمر بود. زن که حتی کنجکاو نیستم اسمش را بدانم، می رود و من بی توجه به کادو هایی که آورده بود، به اتاقم می روم و مشغول جمع ک...
بروزرسانی در : ۴۸۴ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 28
ـ رحیم کوتاه اومدی، خاک تو سر بی عرضه ات، همین بی عرضگی هاته که این دختر این جوری سوار سرمون شده!!!! نمی دانم دقیقا چه کار کرده بودم که سوار سرشان شده بودم؟!!!! بالاخره که به مراد دلشان رسیده بودند و قرار بود شوهرم بدهند، دیگر دردشان چه بود، نمی دانم. پدر که از اتاق خارج می شود، مادر هم به دنبا...
بروزرسانی در : ۴۸۴ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 29
با این حرف مادر حسابی عصبی می شوم و حسابی بر استرسم اضافه می شود و حرفش را باور می کنم که بالا و پایین پریدن هایم موجب از دست دادن پرده ی بکارتم شده است. مادر همراهم وارد اتاق می شود که ای کاش نمی آمد. دلیل آمدنمان را برای دکتر توضیح می دهد و دکتر که زن تقریبا جوانی است از من می خواهد روی صندلی...
بروزرسانی در : ۴۸۴ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 30
سرسفره ی عقد نشسته ام یسنی و کسری با هم بازی می کنند و دور سفره ی عقد می دوند. موهای یسنی بهم ریخته است، صدایش می کنم و گیره موهایش را محکم می کنم، کسری هم کنارش می ایستد، دوست دارد به او هم توجه کنم. اشک درون چشمانم جمع می شود. من با دوری خواهر و برادرم چگونه کنار بیایم؟؟؟ دستی هم به سر کسری م...
بروزرسانی در : ۴۸۴ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 31
ـ جواب دادن تلفن فقط، از عهده اش برمیای. ـ باشه آدرسو برام بفرست، فردا یه سر برم ببینم چی میشه. بشیر از در خارج می شود و قبل از اینکه در را ببندم، می گوید: ـ ممنون از اینکه همیشه هوامو داری. هنگام اذان صبح بود که به خواب رفتم و وقتی از خواب بیدار شدم که ننه صدایم می کرد. ـ دختر پاشو لنگه ظهر...
بروزرسانی در : ۴۸۴ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 32
وقتی با مادر در مورد ژرفی گفتم و اینکه کاری که برایم جور کرده است در شرکت خودش است، حسابی متعجب شد. اما از جهاتی هم خوشحال بود که بالاخره آشنای درست و حسابی پیدا کرده ایم. ـ چه دختر نازنینیِ، همین چند روز پیش بود که پیشش درد و دل کردم. محکم به پیشانی ام می زنم. ـ مادر بگو آبرومونو بردی دیگه. ...
بروزرسانی در : ۴۸۴ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 33
ژرفی با شنیدن سر و صدایی از داخل سالن، از اتاق بیرون می آیم و با دیدن سحر و سهیل ابتدا خوشحال می شوم اما وقتی می بینم سهیل صدایش را بالا برده و با بشیر بی ادبانه صحبت می کند، حسابی ناراحت می شوم. میان بحثشان مداخله می کنم تا وضع از این بدتر نشده است و بچه ها را به داخل اتاق می برم. قبل از بست...
بروزرسانی در : ۴۸۴ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 34
ـ منم قد و قواره اشونو نگفتم، عقلشون بچه است. زود به حرف دیگران اعتماد می کنن. یکی از باسلوق ها را برمی دارم، رویشان آرد پاشیده شده است و طعم آرد و توت فرنگی باسلوق حسابی سر حالم می آورد. بشیر هم مثل من مشغول خوردن چایی اش به همراه باسلوق می شود و در این حال سوال هایش را هم می پرسد. ـ می تونم ...
بروزرسانی در : ۴۸۳ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 35
ـ یعنی چی که حامله ای؟ دختر مگه عقل تو اون کلت نیست؟ تورو چه به بچه داری؟ تو خودت هنوز بچه ای؟ زنگ در خانه را که می زنند و مارال خانم به حیاط می رود، می توانم راحت تر صحبت کنم. ـ چند ماه پیش که خواستگار خونه راه دادی بچه نبودم؟؟؟ اون موقع که گذاشتی انگشتر دستم کنن، بچه نبودم؟؟! وقتی منو، دختر...
بروزرسانی در : ۴۸۳ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 36
اما فرهاد با پررویی هر چه بیش تر از خودش دفاع می کند. ـ بچه بود می خواستن شوهرش ندن؟ مگه چاقو گذاشتن زیر گلوشون. دکتر با حرص می گوید: ـ معلوم نیست چه پدر و مادر بی مسئول و بی وجدانی داشته که تورو لایق دامادی دونستن!!!! نمی دانم دکتر در صفحه ی مانیتور چه می بیند که بحث را ادامه نمی دهد و با دق...
بروزرسانی در : ۴۸۳ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 37
ـ هر شب قبل خواب بهشون بگو خاله سمیه اشون خیلی دوسشون داره. سمیه بر می گردد و خاک بر سری حواله ی سارا و نیلوفر می کند. ـ اون دوتا هم داره دلشون پر می زنه واست ولی از ترس مامانشون شاش بند شدن جرات جلو اومدن ندارن، ازشون به دل نگیر. مادر سمیه، زهرا خانم که به ما می رسد، بدون توجه به من دست دخترش...
بروزرسانی در : ۴۸۳ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 38
به تصویر رنگ پریده ی خودم در آیینه نگاه می کنم، هشت ماهه حامله ام، ابروهایم کم پشت شده است، با اینکه موهایم را کوتاه کرده ام اما هنوز ریزش دارند و دندان درد نمی گذارد شب و روز داشته باشم و از درد کمر و پاهایم خواب ندارم. در کمال تعجب دکتر که می گفت زایمان زودرس خواهم داشت، وارد نهمین ماه حاملگیم...
بروزرسانی در : ۴۸۳ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 39
چند ضربه به در می زنم و در حالی که کمرم به خاطر نشستن در ماشین حسابی درد گرفته است، به دیوار تکیه داده ام، صدای ننه را می شنوم. ـ کیه این وقت شب؟؟؟ آرام می گویم( منم ) اما صدایم را به زور خودم می شنوم. ـ گفتم کیه؟ جواب ندی در و باز نمی کنم ها!!!! این بار کمی بلند تر می گویم: ـ ننه منم. بعد...
بروزرسانی در : ۴۸۲ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 40
ننه یک روز خودش تا ظهر به بازار رفت. از قبل خودش آبگوشت بار گذاشت تا من فقط استراحت کنم و دست به سیاه و سفید نزنم. در خانه ی ننه قدم می زدم و شکمم را نوازش می کردم، از وقتی به اینجا آمده بودم، حال روحی و جسمی ام بهتر شده بود. بهتر غذا می خوردم و راحت تر می خوابیدم. از خانه هم بیرون نمی رفتم تا ...
بروزرسانی در : ۴۸۱ روز پیش
