لیست کلیه پارتهای رمان به ژرفی اندوهت : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 110
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 1
اسم: ژرفی ریشه اسم: فارسی معنی: عمق، ژرفا -------- با صدای تق تق کنتور گاز، چشم باز می کنم، البته اصلا خواب نبودم و فقط چشم هایم را بسته بودم، بلکه خوابم ببرد اما بی فایده بود. به حیاط می روم و نگاهی به کنتور می اندازم و نمی دانم چرا صدا می دهد، دیروز علتش را از ننه پرسیده بودم و گفته ...
بروزرسانی در : ۴۸۸ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 2
ـ این دری وری ها چیه این زنیکه میگه؟؟ ـ یه ساعته اومده جلوی در و مارو علاف خودش کرده!!! ـ اصلا معلوم نیست کیه، من که تا حالا ندیدمش. هر کدامشان حرفی می زنند. بی خوابی تحملم را کم کرده است. از شنیدن حرف هایشان عصبی می شوم و از لرزش دست هایم حال درونم هویدا می شود. ـ اوستا بشیر درو ببند، محلش ...
بروزرسانی در : ۴۸۸ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 3
نمی توانم جلوی لبخندم را بگیرم، مادر بزرگ عجب زهرچشمی از آنها گرفته بود که دلشان این آخر هم با او صاف نمی شد. پیک که غذا ها را می آورد، حساب می کنم و از او می خواهم غذا ها را جلوی در خانه ی بغل دستی بگذارد. یکی از کارگر ها در را باز می کند و می گوید: ـ بچه ها راستی راستی ناهاره. چشمش که به ...
بروزرسانی در : ۴۸۸ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 4
مراقبت از بیمار آن قدر از آدم انرژی می گیرد که همیشه میان غذای خوب و کمی خواب، خواب را انتخاب می کنم تا جان دوباره بگیرم و بتوانم به خوبی از ننه مراقبت کنم. وارد سوپر مارکتی می شوم، مغازه آن قدر کوچک است که می ترسم با یک تکان اضافی، سطل های ماستی که روی هم چیده شده اند را بریزم. تقریبا از یک ...
بروزرسانی در : ۴۸۸ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 5
با ننه تعارف نداشتم، هردویمان خوب می دانستیم که روز های آخرش است و من حرفی برای دلداری دادنش نداشتم. در حالی که داشتم زیرش را تمیز می کردم، ننه آرام به صورت خودش می زند. ـ خدا منو مرگ بده، تازه رفته بودی حموم، دوباره کثیف شدی. جدی به صوررتش نگاه می کنم. ـ ننه می خوای کمکم کنی، قبول کن پوشکت ک...
بروزرسانی در : ۴۸۸ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 6
ـ خیر نبینی دختر که آخر عمری این پیر زن و علیه من کردی، روز و شب می شینی پشت سر من حرف می زنی که اینجوری شد. ـ هی رحیم. ننه دست به کمر شلوارش زده است. ـ اگه همین الان نری. پوشک پر از گوهم و پرت می کنم تو صورتت!!!! با این تهدیدش پدر به سرعت از اتاق خارج می شود و داخل پذیرایی منتظر می ماند تا ب...
بروزرسانی در : ۴۸۸ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 7
ـ ژرفی نزار دست بابات به اینا برسه که فوری می فروشتشون، یادگاری نگهشون دار. حیفن، هر کدوم صد سال از عمرشون می گذره. ننه راست می گفت، پدر ارزش معنوی این جواهرات اصلا برایش اهمیتی نداشت و به محض فوت ننه همه ی آن ها را می فروخت. ـ باشه ننه، خیالت راحت. ـ هر چی این مدت برای بیماریم هزینه کردم، از ...
بروزرسانی در : ۴۸۸ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 8
مرد می خواهد قطع کند که سریع می گویم: ـ بگید نوه ی فروزان خانومه. بالاخره گوشی را دست می گیرد. ـ بله، بفرمایید. ـ آقا بشیر یه خواسته ای ازتون دارم. چند لحظه سکوت می کند، انگار خیلی راضی به ادامه ی این گفت و گو نیست. ـ به خدا آقا بشیر جایی گیرم، مجبور بودم به شما زنگ بزنم. ـ باشه، بفرمایید....
بروزرسانی در : ۴۸۸ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 9
ابتدا سری به ننه می زنم. ـ خوبی ننه؟؟؟ ـ اومدی؟؟؟ داشتم سکته می کردم. ـ آره ننه، گربه بود. ـ ای گربه خیر ندیده، حسابی منو ترسوند. ـ بشیر و می شناسی؟ صاحب کار این مغازه ی مبل سازی کنار خونه اتون. ـ آره، آره پسر سودابه خانم. ـ اون از روی دیوار اومد بهت سر زد. ـ چه پسر با حجب و حیایی، اصلا د...
بروزرسانی در : ۴۸۷ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 10
خودم و ننه هم همان جا در حیاط غذایمان را می خوریم. ننه فقط یکی از سیخ های جیگرش را تمام می کند، آن هم خالی و بدون نان. یک مشت سبزی داخل دستش است و مدام سبزی ها را بو می کند. ـ حیف که دندون ندارم، دلم داره برای این سبزی ها درمیاد. تخته ای می آورم و چند برگ سبزی برایش خرد می کنم و روی جیگر ها می ...
بروزرسانی در : ۴۸۶ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 11
نزدیک بود خودتو به کشتن بدی بشیر، ای خدا من از دست این پسر ناخلف چیکار کنم. نزدیک زن می شوم. ـ سودابه خانم. برای چند ثانیه سکوت می کند و با تعجب به من نگاه می کند. ـ من نوه ی فروزانم، من الان پسرتون و می برم بیمارستان یکی از آشناهام، نگران نباشید. زن ناباور نگاهم می کند و بعد به در خانه ی م...
بروزرسانی در : ۴۸۶ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 12
ـ این چه حماقتی بود که من کردم؟؟؟ ـ کوچه تنگ بود. با این حرفم بشیر سوالی نگاهم می کند. ـ تقصیر تو نبود، کوچه تنگ بود، تازه موتور سوار جلوییت هم باعث شد از مسیرت منحرف بشی. ـ فکر کردم می خوای سرزنشم کنی!!! ـ صبح که بری خونه، مادرت حسابی سرزنشت می کنه، من چیکارتم که بخوام سرزنشت کنم. با این ح...
بروزرسانی در : ۴۸۶ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 13
ـ چی شد؟ می خوای بیام یه چند تا جمله ی دیگه تایپ کنم؟؟؟ ـ نه نمی خواد، استیکر فرستادم اونم قهر کرد. پرده ای که میان تخت من و تخت بشیر بود را کنار می زنم. ـ واسه اینکه استیکر فرستادی قهر کرد؟؟؟ ـ واسه اینکه قربون صدقه اش نرفتم قهر کرد. علت قهر کردن معصومه هنوز برایم غیر قابل درک است، یعنی هست...
بروزرسانی در : ۴۸۶ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 14
ـ ژرفی دخترم، از این به بعد فقط یاد بگیر بخندی، دیگه غم و غصه برای تو بسه. ننه دستش را به سمت بالا می گیرد و می گوید: ـ خدایا به این دخترت به اندازه ی خودش غم و غصه دادی، دیگه بسشه، دعای منی که یه پام لب گوره رو قبول کن و از این به بعد براش شادی و خوشی تو زندگیش بیار. دعای ننه به دلم می نشیند ...
بروزرسانی در : ۴۸۶ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 15
از استدلالش خنده ام می گیرد، اما کار دل است دیگر، اگر جایی گیر باشد زمین و زمان را بهم می دوزد و هر چیزی را هر طور که خودش بخواهد تعبیر می کند تا به دلدارش برسد. سودابه خانم که موهای ننه را حنا گذاشت، نایلونی دور سر ننه پیچید و بعد ظرف را به سمت دخترش گرفت. ـ بیا اینم برای تو. بهاره با ذوق ظرف...
بروزرسانی در : ۴۸۶ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 16
ـ ننه موهات شبیه آن شرلی شده؟ اخم های ننه در هم می رود. ـ اون دیگه کیه؟ اگر می گفتم آنه دختر کک مکی و پر حرف شخصیت کارتونی، حتما آیینه را روی سرم خراب می کرد. ـ یه بازیگر زن خارجی خیلی خوشگل. ننه در حالی که ابروهایش را بالا می اندازد، آیینه را زمین می گذارد. ـ خوبه، امیدوارم از این بی حیا و ...
بروزرسانی در : ۴۸۶ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 17
ـ نه هنوز. ـ یه جوری نشونش بده، دلش نرم میشه. ـ قضیه به این سادگیا نیست. اون شب دیده شما منو بردی بیمارستان، حسودیش گل کرده. ـ ای بابا. الان می خوای چیکار کنی؟ ـ نمی دونم، باید منتظر بمونم از خر شیطون پیاده شه. ـ اگه کمکی بهت می کنه، بهش بگو من متاهلم. با این حرفم بشیر نگاهش را به چشمانم می...
بروزرسانی در : ۴۸۶ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 18
عجب سر نترسی داشت سارا، من که هرگز جرات چنین کاری را نداشتم، مادر همین طور هم به من مشکوک و بدبین بود. دیگر وای به حال اینکه دست از پا خطا می کردم. خانه ی ننه یک کوچه جلوتر از خانه ی خودمان بود، ابتدا سری به ننه می زنم. ننه جلوی در منتظر من است، کار همیشگی اش است، ساعت دوازده که می شود به کوچه ...
بروزرسانی در : ۴۸۶ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 19
تخم مرغ و ربی درست می کنم و به هردویشان می دهم و بعد به اتاقشان می برم، چند تا از آب نبات های ننه به یسنی می دهم که حسابی خوشحال می شود و بعد روی پایم می گذارمش و تکانش می دهم، کسری را هم همان طور که سرش روی شانه ام است، تکان می دهم تا خوابشان ببرد. خوش بختانه آن قدر خسته بودند که زمان زیادی نبو...
بروزرسانی در : ۴۸۶ روز پیش
-
رمان به ژرفی اندوهت - پارت 20
مادر شروع به گشتن گوشه و کنار می کند و من نمی دانم چرا باید حقیقت را پنهان کنم، مگر درس خواندن گناه بود!!! همین که می خواهم دهان باز کنم و حقیقت را بگویم، کتابم را از پشت آب گرمکن بیرون می آورد و در حالی که چشمانش برق می زند، می گوید: ـ که دلت کار نمی کرد، یبوست گرفته بودی؟ ـ مامان، خب تو یه ج...
بروزرسانی در : ۴۸۶ روز پیش
