پارت هشتاد و پنجم :

آن قدر چند روز اول درد و ناراحتی کشیدم که دیگر زندگی با ادیب برایم خوشایند به نظر نمی رسید.
من فقط از زندانی به زندان دیگر منتقل شده بودم. در زندان قبلی زندانبانم پدر و مادر و فرهاد بودند و حالا ادیب بود که زندگی را برایم تلخ می کرد.
بعد از یک هفته که دیگر درد سینه هایم تمام شد و تقریبا شیرم خشکید، ادیب با یک سرویس طلا به خانه آمد.
ـ این هدیه برای خانم خودم که این هفته خیلی اذیت شد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    3

    حدس می زدم الان با دختره اشتباه می گیرنش،حالا اینم از چشم ژرفی می بینن 🤔🙏🏻

    ۱۲ ماه پیش
  • آمنه

    2

    بانو یعنی الان خودم وسط مجلس فرض کردم خیلی میخندیدم ولی به خاطره ژرفی هم میترسم اخه ادیب نکنه فکر کنه از قصد این کار رو کرده

    ۱۲ ماه پیش
  • اسرا

    1

    وای الان ادیب اذیتش میکنه باز🙏😡

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️