به ژرفی اندوهت به قلم سعیده براز
پارت هشتاد و پنجم :
آن قدر چند روز اول درد و ناراحتی کشیدم که دیگر زندگی با ادیب برایم خوشایند به نظر نمی رسید.
من فقط از زندانی به زندان دیگر منتقل شده بودم. در زندان قبلی زندانبانم پدر و مادر و فرهاد بودند و حالا ادیب بود که زندگی را برایم تلخ می کرد.
بعد از یک هفته که دیگر درد سینه هایم تمام شد و تقریبا شیرم خشکید، ادیب با یک سرویس طلا به خانه آمد.
ـ این هدیه برای خانم خودم که این هفته خیلی اذیت شد
لطفا صبر کنید...

م
3حدس می زدم الان با دختره اشتباه می گیرنش،حالا اینم از چشم ژرفی می بینن 🤔🙏🏻