پارت نود و پنجم :

یک ماه از ماجرای مزاحم تلفنی می گذشت که ادیب با یک سری علائم که به تازگی پیدا کرده بود، نزد پزشک رفت.
و جواب همه ی آزمایش ها و عکس ها شد سرطان بدخیم پروستات.
به این جای داستانم که می رسم، بشیر کمی در جایش جا به جا می شود.
سرم را خم می کنم و به بشیر می گویم:
ـ من نه از روی دلسوزی، فقط و فقط برای اینکه بعد مرگش یه خونه و سرپناه و حقوق داشته باشم، اون مدت بیماریش پیشش موندم و نمی تون

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مادمازل

    3

    انیدوارم ماجراهای مرگ ادیب و برگشتن فرهاد رو هم تعریف کنه... نمیدونم چرا من خیلی دلم به بشیر نیست... واقعا با این مشکلات ژرفی و این همه سال زندگی الان باید دوباره پا به پای بشیر باید بره و بچه و زندگی و.... ژرفی اول باید ذهن و روح اش و درمان کنه

    ۶ ماه پیش
  • م

    2

    با اینکه رفتارش نفرت انگیز بود اما زیاد جالب نبود که از مرگش خوشحال شده،،کاش حداقل آخر عمری یکم پشیمون بود تا اینم بتونه ببخشدش 🤔🙏🏻❤️🌹

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️