پارت نود و نهم :

برایشان چایی می آورم و در حالی که روبه روی مادر بشیر نشسته ام در حال مزه مزه کردن حرفی که در ذهنم می چرخد، هستم.
اگر حرفم را نمی زدم، امشب خوابم نمی برد.
ـ می دونین، بعضی اتفاق ها دست آدم نیست. من به زور با فرهاد، شوهر اولم ازدواج کردم، شوهر دومم هم از سر اجبار بود اما این وسط یه سری ها برای خود شیرینی خبر ها رو به گوش خانوادم می رسوندن و بابا و مامانمو به جونم مینداختن.
فنجان چایی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مادمازل

    1

    ژرفی جان عزیزم امیدوارم لوس شون نکنی بازهم برن کار کنن سختی بکشن قدر بدونن... نمک نشناس ها😒 😡

    ۶ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    مادمازل جان همه نظراتتو خوندم🥰🥰🥰🥰

    ۶ ماه پیش
  • م

    4

    این فرهاد چقدر بی وجود و پسته،چند ماه نتونستی بچهاتو تحمل کنی؟ خدا کنه این دوتا مثل اون بی عرضه و نمک نشناس نباشن از این به بعد😠🙏🏻🧡

    ۹ ماه پیش
  • م

    3

    اینو از کجا فهمیده،شاید ننه بهش گفته،خدا ازش نگذره که آواره و محتاج نامردش کرد 😠

    ۹ ماه پیش
  • اسرا

    3

    عجب مادرناک اوت کردخوبه که میدونی حق بامادرتون امیدوارم بادیدن بشیربه مادرشون فشارنیاورن🙏

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️