به ژرفی اندوهت به قلم سعیده براز
پارت نود و نهم :
برایشان چایی می آورم و در حالی که روبه روی مادر بشیر نشسته ام در حال مزه مزه کردن حرفی که در ذهنم می چرخد، هستم.
اگر حرفم را نمی زدم، امشب خوابم نمی برد.
ـ می دونین، بعضی اتفاق ها دست آدم نیست. من به زور با فرهاد، شوهر اولم ازدواج کردم، شوهر دومم هم از سر اجبار بود اما این وسط یه سری ها برای خود شیرینی خبر ها رو به گوش خانوادم می رسوندن و بابا و مامانمو به جونم مینداختن.
فنجان چایی
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

سعیده براز | نویسنده رمان
مادمازل جان همه نظراتتو خوندم🥰🥰🥰🥰
۴ ماه پیشم
4این فرهاد چقدر بی وجود و پسته،چند ماه نتونستی بچهاتو تحمل کنی؟ خدا کنه این دوتا مثل اون بی عرضه و نمک نشناس نباشن از این به بعد😠🙏🏻🧡
۷ ماه پیشم
3اینو از کجا فهمیده،شاید ننه بهش گفته،خدا ازش نگذره که آواره و محتاج نامردش کرد 😠
۷ ماه پیشاسرا
3عجب مادرناک اوت کردخوبه که میدونی حق بامادرتون امیدوارم بادیدن بشیربه مادرشون فشارنیاورن🙏
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مادمازل
1ژرفی جان عزیزم امیدوارم لوس شون نکنی بازهم برن کار کنن سختی بکشن قدر بدونن... نمک نشناس ها😒 😡