پارت هشتاد و هفتم :

ننه دستی به گونه ام می کشد و دلسوزانه نگاهم می کند.
ـ آخه تو که گناهی نداری، به جرم جوونی می خواد بازخواست کنه؟؟؟
ننه را با دلهره و نگرانی راهی می کنم و قول می دهم فردا بعد از رفتن ادیب حتما تماس بگیرم و او را از نگرانی دربیاورم.
بچه ها در اتاقشان خوابیده اند و من بعد از سرکشی به آن ها به اتاق خودم و ادیب می روم.
ادیب در حالی که پاهایش را بیشتر از عرض شانه اش باز کرده است، رو به

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    1

    ادیب عقده داره. به خاطر عقیم بودنش حس حقارت داشته همیشه برای همین می خواد حس حقارتشو به یکی دیگه منتقل کنه تا حس خوبی نسبت به خودش پیدا کنه

    ۶ ماه پیش
  • پرنیا

    2

    وقتی مامان بابات برات بد بخوان هیچ *** دیگه برات خیر نمیخاد 😔😔

    ۱۲ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    اره والا

    ۱۲ ماه پیش
  • راز

    2

    ژرفی بیچاره اینجا پیش ادیب هم ی طبقه ی دیگه از جهنم هست

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️