پارت هفتاد و یک :

پدرش روبه روی ژرفی می ایستد. کاملا هوشیارم که اگر دستش را بخواهد بلند کند با همین دست داخل گچم جوری دستش را بزنم که مانند من گچ لازم شود.
ـ چی میگی؟
ـ ننه خونه رو فروخته.
ـ داری دروغ میگی، می خوای منو و اذیت کنی.
این بار مادرم می گوید:
ـ راست میگه، فروخته، ما و چند تا از همسایه ها رو هم شاهد گرفت، می دونست بعد از مرگش دست از سر این دختر برنمی دارید.
رحیم حسابی هول کرده اس

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مادمازل

    1

    دختر جان ول کن افسردگی و آدم های مضخرف اطراف ات و دوباره با یه آدم خوب ازدواج کن بچه دار شو زندگی بساز والا با این شانس تو 🙁 💔

    ۶ ماه پیش
  • م

    1

    چقدر منتظر این لحظات ضابع شدنشون بودم دلم خنک شد ولی هنوز کامل مطمئن نبودن خونه از دستشون رفته 😁😅🙏

    ۱ سال پیش
  • لیدا

    0

    در مورد مادر و پدر یک زیادی بد نوشته شده اگر مادر تنینبود ثابل باورتر بود

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    0

    یکی ازدوستام مادرشوهرپسرش زدباچاقوبخاطرهمین پول بی ارزش🙏😑

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️