به ژرفی اندوهت به قلم سعیده براز
پارت هفتاد و یک :
پدرش روبه روی ژرفی می ایستد. کاملا هوشیارم که اگر دستش را بخواهد بلند کند با همین دست داخل گچم جوری دستش را بزنم که مانند من گچ لازم شود.
ـ چی میگی؟
ـ ننه خونه رو فروخته.
ـ داری دروغ میگی، می خوای منو و اذیت کنی.
این بار مادرم می گوید:
ـ راست میگه، فروخته، ما و چند تا از همسایه ها رو هم شاهد گرفت، می دونست بعد از مرگش دست از سر این دختر برنمی دارید.
رحیم حسابی هول کرده اس
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

مادمازل
1دختر جان ول کن افسردگی و آدم های مضخرف اطراف ات و دوباره با یه آدم خوب ازدواج کن بچه دار شو زندگی بساز والا با این شانس تو 🙁 💔